
دكتر علي محمدي[1]
اغراق كه شامل سه مبحث تبليغ، مبالغه و غلو است يكي از آرايههاي مهم ادبي است كه در نقد ادبي در زبان عربي و فارسي جايگاه ويژهاي دارد. و اين سخن ناقدان که «أحسن الشعر اکذبه» ناظر بر اهميت همين آرايهي ادبي است. در اين مقاله با مراجعه به آثاري چون جمهوري افلاطون، نقد شعر ارسطو، و همچنين آثار جاحظ، ابن طباطبا، شمسقيس، و جرجاني، به سير تحول اغراق پرداخته شده است.
كليد واژهها: اغراق، شعر عربي، شعر فارسي، متنبي.
مقدمه
وقتي از منظر اغراق به آراء منتقدان ادبيات، از كهنترين ايام تا امروز، نگاهي بيفكنيم و هرگاه بخواهيم حاصل نگاه خويش را به طور فشرده بيان نماييم، به دو ديدگاه بسيار كلي خواهيم رسيد: يكي آن كه اغراق را از ملزومات ادبيات دانسته است، و ديگر اين كه گفته شده ادبيات خوب، ادبياتي است كه دامن از خلوارهي اغراق درچيده باشد؛ البته در ميان دو ديدگاه فوق، ديدگاه گردكردهي سومي نيز ميتوان يافت كه رعايت جانب تعادل خواستِ آن است.
1- سير تحول اغراق
اگر بخواهيم جاي پاي نظريهي اغراق را در كهنترين متنهاي موجود پيدا كنيم، در آراء افلاطون بدون اين كه به طور مستقيم نامي از آن در ميان باشد، نشانههايي ميتوان يافت. افلاطون در نوشتههاي نهايي خويش، شعر را در مجموع، براي جامعه يا همان آرمانشهر، بياثر و حتي مضر دانسته است. در كتاب دهم جمهور، ابتدا بحث مقلد بودن شاعر را پيريزي ميكند و به تدريج فكر مخاطب را به اين سو سوق ميدهد كه تقليد در شناخت حقيقت راه به جايي نميبرد. و چون مخاطب را به ناكارآمدي تقليد اقناع كرد، از آنجا كه به گفتهي او، اساس كار ادبيات يا هنر تقليد است، شاعر و نقاش را در مدينهي فاضله راه نميدهد و نه تنها كار او را عبث ميداند بلکه خطر وجود شاعر را در جامعه نيز گوشزد ميكند (افلاطون، ص 553).
پس از افلاطون، ارسطو بدون اينكه به آرايش اغراق به عنوان يك موضوع نگاه كند، در رد يا تعديل نظر استاد خويش كوشيد و جوهر شعر را تقليد صرف از واقعيت يا شبه واقعيت ندانست؛ بلکه بر عنصر تخيّل تأكيد كرد و گفت اگر محاكاتي هم صورت ميگيرد، ميتواند محاكات از چيزي باشد كه واقعيت نداشته باشد (ارسطو، ص 55).
چنانكه گفته شد، مبحث اغراق در ادبيات، به طور آشكار در آراء افلاطون و ارسطو ديده نميشود، اما اگر به اين نكته گردن بگذاريم كه پيرنگ اين مبحث در بطن نظريات آن دو حكيم ريخته شده و سپس به طور آشكار در آراء ديگران شكل منسجمتري يافته، از واقعيت دور نشدهايم. منظور اين است كه گفته شود نظريهي اغراق از دل تخيّل ارسطويي، و نقد اخلاقي و تعهد اجتماعي از محاكات افلاطوني، چشمانداز درخشان نقد امروز را به وجود آورد است. آنجا هم كه يكي از ناقدان عرب گفته است اين قول يونانيان است كه «نيكوترين شعر، دروغترين آنهاست » به احتمال بسيار زياد، تفسير و نظري به مباحث تقليد و تخييل حكماي يوناني دارد.
از ميان صاحب نظران عرب مسلمان، يكي جاحظ است که گرچه كتاب مستقلي در نقد شعر ندارد، اما در آثار متعددش، ميتوان ردپاهايي از نظريات گوناگون او را در زمينهي نقد ادبي بيرون كشيد. تأليف اين آراء بيانگر اين حقيقت است كه جاحظ نه تنها در مباحث مختلف كلامي، جامعهشناسي، روانشناسي، زبانشناسي و تاريخ، غور و تأمل زيركانه داشته بلکه در زمينهي نقد ادبي نيز منتقدي خوشذوق بوده است.
جاحظ در كتاب الحيوان (2/131) شعر را صناعتي ميداند كه از بافت خاص و تصويري ويژه برخوردار است. اين نگاه وي به شعر، دست كم در روزگار خودش نگاهي مترقي و متمايز از آراء ديگران بوده است. اگرچه او يك متكلم معتزلي بود و رعايت جانب استدلالهاي عقلاني، اصولاً بايد او را از پرداختن به جنبهي كليي مسئلهي خيال در ادبيات و به طور مشخص در اغراق، دور ميكرد؛ اما در اين مورد، جانب انصاف را رها نساخته و معنايي را كه براي شعر قائل شده، متمايز از آن چيزي است كه معاصران منطقي او در نظر داشتند. بافت خاص از معنايي ويژه حكايت دارد كه ميتوان آن را در مقابل معناي عقلاني قرار داد. نظريهاي كه در روزگار او رواج بسيار داشته و عدول از آن متضمن درنگ و تأملي معنادار در جهان فلسفيي شعر بوده است. با اين حال او از زبان مردي عرب، نكتهاي را بيان ميكند كه حاكي از بدبيني او نسبت به اغراق لگامگسيخته است، ميگويد (البيان و التبيين، ص320): «از مردي عرب پرسيدند: چگونه است كه شما مراثي را نيكوترين اشعار ميدانيد؟ مرد عرب در پاسخ گفت: ما در حالي كه قلبهايمان آتش گرفته است، مرثيه ميسراييم».
پس از جاحظ ناقد ديگري كه اقوال او در مبحث اغراق قابل ذکر است، ابن طباطبا (م.322هـ) است. نام وي ابوالحسن محمد بن احمد، و از دانشمندان بزرگ اصفهان است كه صاحب آثاري چون: عيار الشعر، تهذيب الطبع و كتاب عروض است. آشنايي و دلبستگي اين منتقد به مسائل عقلاني و فلسفي بر آراء و نظريات او در شعر سخت تأثير گذاشت و همين امر باعث شد كه او سبك كلاسيك را بر ديگر سبکهاي شعري برتر بشمارد. تأثير مستقيم آراء ابن طباطبا حدود سه قرن بعد در آراء شمس قيس رازي، منتقد بزرگ و اصولگراي ايراني ديده ميشود. اينكه شمس قيس (المعجم في ...، صص 447-445) شاعر خوب را كسي ميداند كه «بر مفردات لغتي كه به آن شعر ميگويد، وقوف يابد»، و «مذاهب شعراي مفلق و امراء كلام را در تأسيس مباني شعر و سلوك مناهج نظم بشناسد»، و «سنت و طريقت ايشان را در نعوت و صفات و درجات مخاطبان و فنون تعريضات و تصريحات و قوانين تشبيهات و تجنيسات و قواعد مطابقات و مغالطات و وجوه مجازات و استعارات و ساير مصنوعات كلامي بداند»، و «بايد كه چون ابتداء شعري كند و آغاز نظمي نهد، نخست نثر آن را پيش خاطر آرد». اگر نتوان گفت به طور كلي، اما ميتوان آن را جستهوگريخته برگرفته از آراء ابن طباطبا دانست.
ابن طباطبا ميگويد (عيار الشعر، ص5): «هنگامي كه شاعر درصدد گفتن قصيدهاي است، بايد نقاوهي مضموني را كه در انديشهي خود براي سرودن شعر دارد، به صورت نثر درآورد و الفاظ مناسب و قوافي موافق و وزن متناسب با سخن خويش را مهيا سازد. اين ناقد از آنجا كه علاقمند به جنبهي افلاطوني شعر است، اگرچه مانند افلاطون شعر را مايهي فساد و تقويت قواي پست انساني نميداند، اما درجهي پذيرش شعريت شعر را بيشتر به واقعيت وابسته ميبيند تا تخيّل. او اغراق و خيالانگيزي را موجب دور شدن شعر از مقاصد و اهداف آن ميشمارد. مقاصد شعر از نظر او عبارت است از: صداقت تاريخي، صداقت اخلاقي، صداقت در تجربههاي عمومي انساني، صداقت در تجربهي شخصي و صداقت در تشبيه (همان، ص 16؛ عباس، صص 144-141). به همين سبب است كه سعيد عدنان ميگويد (صص39-38): «در مجموع، عقلگرايي ابن طباطبا سبب شده است كه او شعر را كيفيتي همچون نثر بپندارد و نتواند ابياتي نظير دو بيت زير از امرؤالقيس را دريابد:
كأني لم أركب جواداً للذةٍ ولم أتبطّن كاعباً ذات خلخال
ولم أسبأ الزقّ الرويّ ولم أقل لخيلي كرّي كرةً بعد إجفال
خلاصهي نظر ابن طباطبا اين است كه چون شعر اغراقآميز موجب روشنتر و سهلالوصول شدن معاني نميگردد و از طرفي با مؤلفههاي عقلگرايانه و واقعيتمدارانه تطبيق نميكند، و ممكن است ابهام شعر را نيز بيشتر سازد، نبايد اغراق، آرايشي براي زبان باشد و ورود و اقبال به آن، مايهي خروج و فساد صدق خواهد بود.
در اين باره نظر منتقد ديگري نيز قابل توجه است. اين ناقد ابن قتيبهي دينوري (م.276هـ) است كه اگر چه در باب صدق و كذب شعر به طور مستقيم سخن نگفته است، اما وقتي اين دو بيتِ:
و فوها كالأقاحي غذاه دائم الهطل
كما شيب براح با (م) ردٍ من عسل النحل
زيبا و جاودانهي «اعشي» را نازل و نادلپسند ميخواند (ابن قتيبه، صص 69-66). پيداست كه نگاه او به شعر، تفاوت چنداني با نظر ابن طباطبا ندارد. شعر اعشي علاوه بر تشبيههاي محسوس و مبتني بر تجربهي ملموس شاعر، اغراق دلانگيزي دارد كه آن را براي نيوشندهي خوشذوق، در فضاي جادويي و خيالانگيز ادبيات، گوارا ميسازد.
پس از ابن طباطبا، قدامه ابن جعفر (م.337هـ)، كاتب بغدادي و مؤلف كتابهاي نقد الشعر و الخراج و... قرار دارد که يكي از پرآوازهترين منتقدان قديم است و در باب اغراق و صدق شعر سخن گفتهاست. اين ناقد بزرگ، اغراق در شعر را انكار نميكند، اما شاعر را مُجاز نميداند كه در اغراق، سخن را از حد ممكن بگذراند و به درجهي امتناع برساند (نقد الشعر، ص 56). به عنوان مثال اين بيت:
يا أمين الله عش أبدا دُم علي الأيامِ والزَمن
از ابونواس را از آن جهت كه تقاضاي يك امر ناشدني در آن است، خارج از حد اغراق مُجاز ميشمارد و اقدام شاعر را ناپسند ميداند (همان، ص 208). همين قدامه بود كه عبارت «نيكوترين شعر دروغترين آن است»[2] را به فلاسفهي يونان نسبت داد. ناقد عرب, عدنان سعيد ميگويد (ص58): «قدامه احتمالاً سخن خود را از فارابي گرفته، يا همان پنداري كه سبب شده تا فارابي اقوال شعري را دروغ ببيند، آن پندار بر قدامه هم عارض شده است (فارابي، ص 152).
از ديگر منتقدان عرب مسلمان،
ابوالقاسم حسن بن بشر آمدي
(م.371 هـ) است. او صاحب كتاب
الموازنة بين الطائيين است و در همين كتاب به برخي نكات در حوزهي نقد ادبي
اشاره كرده است. در حكمي كه به دور از انصاف جانب بحتري را گرفته
و
اين بيت:
من الهيف لو أنّ الخلاخل صوّرت لها وشحاً جالت عليها الخلاخل
ابوتمام را كه مايهي اغراق و تخيّل دارد، مورد تخطئه قرار ميدهد و ميگويد (الموازنة، صص، 119-118): «اين يكي از زشتترين كاربردهاي توصيفي براي زنان است؛ زيرا شايسته بود كه دست و خلخال به گونهاي توصيف ميشد كه فربهي و زيبايي دست را بيان دارد و تنگي خلخال را در نظر آورد كه آن ساعد زيبا را در خود فشار ميدهد».
از ميان ناقداني كه به نقد شعر عرب دست يازيدهاند، نخستين كسي كه به طور مستقيم و نه مصّرانه، جانب اغراق را ميگيرد، عبدالقاهر جرجاني (م.471) در کتاب اسرارالبلاغة است. جرجاني از منتقدان بزرگ ايراني نژاد است كه دو كتاب در نقد شعر دارد: يكي دلائل الاعجاز و ديگري اسرارالبلاغة. مطالب اين دو كتاب گواه صادقي است بر درك زيبايي شناسانه و ذوق پرورش يافتهي ادبي او. در اسرارالبلاغه از مبحث معنا و صورت سخن ميگويد (ص25). توجه به صورت را با اين تعبير بيان ميكند كه آراستن صورت شعر مثل آراستن ظرف شرابي است كه لامحاله شراب را بر نوشندهي آن گواراتر ميگرداند؛ با اين حال اگرچه زينت ظاهر ابريق پرجاذبه است، اما نبايد و نميتوان از محتواي آن غافل ماند. اين دغدغهي گرايش به محتوا در حقيقت نگذاشت كه عبدالقاهر از بند موضوع و معنا رهايي يابد، دغدغهاي كه اگر نميبود ما امروز به جرأت ميتوانستيم او را يكي از پرچمداران صورتگرايي در نقد شعر كهن معرفي كنيم.
عبدالقاهر در تقسيم معناي شعر، به معناي عقلاني و معناي خيالي قائل گشت. او معناي خيالي را فاصله يافته از حقيقت دانسته و ميگويد (همان، صص 245-241): «شاعر مكلف نيست كه در محل تصحيح امري قرار گيرد... بلکه ميتواند مقدماتي بياورد كه مبتني بر خيالاتش باشد»؛ يعني شاعر ميتواند اساس شعر خود را بر كذب بگذارد. سپس او در تفسير قضاياي خير الشعر أكذبه و خير الشعر أصدقه ميگويد (همان،ص 250): «در خصوص جملهي اول خيالانگيزي شعر و گرايش شاعر به اغراق و دور شدن او از حقيقت مدّ نظر است تا شاعر بتواند به مقدماتي كه شعر را بر آن بنياد نهاده است، دست يابد. اين جاست كه نيروي خيال، دروازهي گسترش معاني را بر شاعر ميگشايد و او را به سوي ابداع و فزايندگي سوق ميدهد»، و در تفسير خير الشعر أصدقه ميگويد (همان): «اين سخن آنجا مصداق دارد كه شاعر بنا بر عقلانيت خويش عمل كند تا بتواند با بيان راستي و درستي، حلاوت سخن خويش را حس نمايد و ثمره و بهرهي آن را به روشني نصيب مخاطب سازد».
با طرحي كه عبدالقاهر جرجاني ريخت، زمينهي پذيرش اغراق در شعر در ميان منتقدان عرب مهيا گرديد؛ اما توجه به نگرشهاي مبتني بر قرآن اجازه نداد كه گرايش به اغراق و زيادهروي در آنچه كه عرب كذبش ميناميد، چه در ميان مخاطبان و چه در ميان منتقدان رواج مستحسن يابد[3]. در سورهي شعراء[4]، اشارهاي صريح هست به سخن برخي از شاعران كه مدعي چيزي هستند كه خود آن را انجام نميدهند. به همين سبب نيز بوده است كه قلقشندي از زبان حسّان ابن ثابت ميگويد (حسان، ص 277؛ قلقشندي، 2/193):
و إنما الشعر لبّ المرء يعرضه علي المجالس إن كيسا و إن حمقا
وإنّ أشعر بيت أنت قائله بيتٌ يقال اذا أنشدته صدقا
پس از عبدالقاهر، مبحث اغراق را به طور توصيفي و نه در قالب نظريهپردازي، در مفتاحالعلوم سكاكي مييابيم. وي اين بحث را در كليت مبالغه مورد بررسي قرار داده است. او مبالغه را به تبليغ، اغراق و غلو تقسيم ميكند و در خصوص اغراق ميگويد: امري كه عقلاً ممكن و عادتاً ناممكن باشد (تفتازاني، صص 279 – 278). چنانكه در بيت:
و َ نُكرِمُ جارَنا مادامَ فينا وَ نُتْبِعُهُ الكِرامةَ حيثُ مالا
نشان ميدهد اين ادعا و اغراق خلاف عقل نيست، اگر چه اين عادت در ميان مردم زمانه به مثابهي گوگرد احمر است. وي سپس در شرح تبليغ و غلو ميگويد: تبليغ آن است كه عقلاً و عادتاً ممكن باشد و غلو آن كه عقلاً و عادتاً ناممكن؛ لذا اغراق را در ميان اين دو جاي ميدهد (همان). پس از سكاكي، بسياري از كتب بلاغت، همان سخنان را گاه با عبارات او و گاه با مثالهايي ديگر بيان كردهاند (مثلا نک: هاشمي، ص380؛ كزازي، ص152).
در ميان منتقدان و پژوهندگان معاصر ايراني، تنها شفيعي كدكني است كه اندكي دقيقتر و عميقتر به اين بحث پرداخته (صور خيال...، صص138-130) و ضمن يادآوري اين نكته كه بحث اغراق براي نخستين بار در سخنان ابن معتز ديده ميشود، اغراق عقلاني را پذيرفته، اما اغراق لگام گسيخته را موجب انحطاط شعر و ادبيات دانسته است.
چنانكه از سير آراء منتقدان برميآيد، به طور كلي گريز از شعر اغراق آميز يا آنچه برخي آن را كذب نام نهادهاند، امري بارز و مشهود بوده است.
2- متنبي
متنبي شاعر سرشناس عرب در سال 303هـ در كندهي كوفه زاده شده و در سال 354هـ در نزديكي بغداد به قتل رسيده است. در زادگاهش زير نظر اسماعيليان پرورش يافت (بغدادي،3/382). تعليماتش در آغاز جواني بعيد نيست كه او را در سلك داعيان اسماعيلي درآورده باشد، اين هم كه گفته شده از كوفه به سماوه گريخت و دو سال با اعراب بدوي همپياله گشت، که همين امر نيز موجب زبانآوري و بلاغت سخن او گرديد، و پس از بازگشت، نزد ابوالفضل كوفي اصول و آيين قرمطي آموخت، نميتواند به دور از حقيقت باشد (الفاخوري، ص787). خود واژهي متنبّي كه برخي آن را دليل بر ادعاي پيامبري او دانستهاند (ثعالبي،1/9؛ تنوخي،4/247؛ ابنرشيق،1/44؛الجندي،ص24) فرضيهي داعي بودن او را مسلمتر ميگرداند. اگر بپذيريم متنبي در لباس يك اسماعيلي قصد تبليغ آن آيين را داشته است، بايد گفت به سبب محروميتهايي كه از شيوهي زندگي در قبيله و وضع خانوادهاش نصيب او گشته بود (حسين، ص 15) و شارحان نيز در به آن اشاره كردهاند (السقاء، 2/46)[5] هيچگاه نتوانست مانند ديگر داعيان سرشناس اسماعيلي رسالت خود را به انجام برساند. تمام حوادث و رويدادهاي زندگي متنبي حاكي از اين امر است كه او بر روش اسماعيليان و دعات آنها عمل كرده است (ابن خلكان،1/190- 189). اين هم كه متنبي به شعب بوّان (قلعهي ارّجان) سفر ميكند («محمدي») و مدتي نزد ابن عميد شيعي ميماند، خود دليل ديگري بر تمايلات كيشي او است. آنجا هم كه عضدالدولهي ديلمي در شيراز ميزبان او ميشود و شاعر زيباترين و پختهترين قصائد خويش (عضديات) را در ستايش اين امير بزرگ شيعي ميسرايد («آذرشب») باز تأييد و تأكيد ديگري است بر گرايش مذهبي او.
ستايشهاي متنبي از كافور، دومين ممدوحش، که از حيث كمي بيشترين قصائد شاعر را به خود اختصاص داده است، هيچ بعيد نيست به سبب تمهيد تقرب جهت به دست گرفتن منصبي در مصر در راستاي تبليغ همان عقيده باشد. در كارنامهي كافور آمده است كه او اگرچه دست نشاندهي عباسيان بود، اما هيچگاه مهر فاطميان مصر را از دل نزدود. حضور شاعر جُعفي در مصر تداعي كنندهي حضور شاعر بزرگ و آزادهي ايراني، ناصر خسرو، در همان كشور است كه اتفاقاً او نيز پس از اقامت چند ساله در مصر، از مسير ارّجان به ايران بازگشت (ناصر خسرو، ص 67 به بعد).
مرگ متنبي در راه بازگشت، همراه پسر و غلامش، به دست فاتك ابن أبيجهل اسدي، پسر طُرطُبه، اگرچه گفته شده است كه سببش هجوي بود كه از قوم ضبّه بر زبان شاعر رفته بود (جاحظ، 3/22؛ بغدادي، 3/381)؛ اما توجه به گرايشهاي مذهبي و سياسي او از طرفي و همراه داشتن صلات گرانبهاي ايراني كه از ابنعميد و عضدالدوله دريافته بود، از طرف ديگر، اسباب كشته شدن او را موجهتر مينمايد. با اين حال در مقايسهي متنبي با ديگر داعيان اسماعيلي بايد پذيرفت كه وجود دو علقهي متضاد در شاعر: يكي آن رويهاي كه متنبي را بر انديشههاي باطني و اسماعيلي واميداشت و ميتوانست از او يك انسان مستقل و فيلسوف بسازد كه بلندي و رسايي سخن شاعر نيز به نحوي مربوط به همين روحيهي طغيانگري و فكر انقلابي اوست و بسياري از ابيات او كه حُكم مَثَل سائر در متنهاي عربي و فارسي پيدا كرده، به همين جنبه از شخصيت او وابسته است؛ و ديگري، روحيهي گدامنشي، دريوزهگي و سماجت درخواست و طلب اوست كه هيچ بعيد نيست به حرمانهاي پيشين او مربوط باشد (فاضلي، ص 6؛ «جمالي»)؛ اين تضاد فكري يا شخصيتي باعث شد كه او هرگز نتواند به عنوان يك حجت، وظيفهي تبليغ را به سرانجامي برساند و پيرواني گرد آورد؛ اگرچه توانست نام خود را به عنوان يك شاعر خوب هميشه جاويدان سازد.
شعر متنبي، آنجا كه به دور از خواستهها و تمناهاي مادي است، شعري است غنايي، عاطفي، عميق و مؤثر، كه مخاطب از خواندنش به وجد ميآيد، اما آنجا كه آلوده به خواستههاي حقير بشري ميشود، حتي جنبههاي ادبي و هنري نميتواند بر سماجت دريوزگي و خشونت لفظ آن پرده بكشد. همين عامل خواننده را در اين كه خواندن شعر او را ادامه دهد يا نه، متردد ميسازد.
1- و شَكِيّتي فَقْدُ السّقامِ لأنّه قد كان لمّا كان لي أعضاءُ
(اليازجي، 1/259)
شكايت من از نبودن درد است، زيرا وقتي من جسمي داشتم اين درد هم حضور داشت. اغراق در اين است كه شاعر ميگويد از شدت فراق آن قدر ضعيف و لاغر شده است كه ديگر نميتوان گفت او بدني يا جسمي دارد.
2- نَفَذت عليَّ السابريَّ و رُبّما تَنْدَقُّ فيها الصَعدَةُ السمراءُ
(همان، 1/295)
تير نگاهت (در بيت قبل آمده) از زرهي ريز باف سابوري (سابور همان بيشاپور، شهري نزديك كازرون شيراز است) من گذشت و چه بسا نيزههاي سختي كه در اصابت با آن زره خرد ميشوند. اين بيت تداعيكنندهي بيت دوم اين چهار پاره است كه به چهار شاعر ايراني نسبت داده شده است:
چون عارض تو ماه نباشد روشن مانند رخت گل نبود در گلشن
مژگانت گذر كند همي از جوشن مانند سنان گيو در جنگ پشن
(دولتشاه، صص 62- 57)
3- أنا صخرةُ الوادي إذا ما زوحِمَت و إذا نَطَقْتُ فإنني الجَوزاءُ
(اليازجي، 2/295)
من در برابر سيل غم، چون سنگ سخت بيابان، صبور و پابرجايم، و هنگامي كه سخن بگويم مانند جوزاء گوهر فشاني ميكنم. صخرهالوادي نماد استحكام، ثبات و استواري است، و منظور از جوزاء در اين بيت برج سوم از دوازده برج در منطقه البروج است كه خانهي شرف عطارد و وبال مشتري ميباشد. عطارد ستارهي دبيران و سخنوران و دانشمندان است. به گمان من شاعران و انديشمندان گذشتهي عرب و ايراني، رابطهاي ميان جوزاء و خورشيد ميديدهاند كه شارحان اقوال و اشعار، تا آنجا كه به خاطر دارم، از اين تناسب و رابطه سخن نگفتهاند. در اينجا نيز چنان كه در ترجمه گفته شد، منظور از گوهر فشاني، نظري پنهاني به تلألؤ خورشيد است كه تناسب با جوزاء در بيت مذكور، اين صفت را به ياد ميآورد. خاقاني ميگويد (ديوان، صص828):
آفتابي شو ز خاك انگيز زر زي عطارد زر جوزايي فرست
چون زر جوزايي اختران سپهرند سخته به ميزان اذكياي صفاهان
(همان، ص353)
4- شِيَمُ الليالي أن تُشَككَ ناقتي صَدري بها اَفضي اَمِ البيداءُ؟
(اليازجي، 2/260)
خوي روزگار شتر من را به شك انداخته، كه آيا سينهي من فراختر است يا بيابان؟ ظاهراً ميخواهد بگويد كه شتر من از انشراح صدر من خبر دارد، اما گستردگي بيابان و بي فريادي آن، گاهي او را متردد ميسازد كه كدام فراختر است.
5- و كذا الكريمُ إذا أقامَ بِبَلْدَةٍ سالَ النضارُ بها و قامَ الماءُ
(همان)
آري چنين است حال باددستي كه در محلي اقامت گزيند. به سبب خلق كريم او آب از حركت ميايستد (ايستادن با در نظر گرفتن معناي قاموسي آن كه ايهاماً اعجاب و حيرت را بيان ميدارد)، و جامدات به حركت در ميآيند و جاري ميشوند. اغراق بيت در اين است كه نه تنها اهالي آن محل از بخششهاي ديوانهوار ممدوح حيرت زده ميشوند بلکه آب نيز از حركت ميايستد، گويي حيرت مردم به آن نيز سرايت كرده است.
6- و اذا مُدِحتَ فلا لتكسِبَ رِفعةً للشاكرينَ علي الالهِ ثناءُ
(همان، 2/264)
ستايش تو براي بالا بردن قدر و مرتبهات نيست. زيرا خدا هم ستايش ميشود. يعني: جايگاه تو در عاليترين درجهي رفعت است، به همين دليل ستايشگران از سر وظيفه تو را ميستايند نه اين كه تو به ستايش آنها نياز داري.
7- لو لم تكن من ذالوري اللّذ منك هو عَقِمَتْ بِمَوْلِدَ نَسلِها حوّاءُ
(همان، 2/265)
اگر تو از شمار اين مردم نبودي، حوا رنج زادن را بر خويش هموار نميكرد و نازا ميماند، پس وجود همه در كنف وجود تو شكل گرفته است. چنانکه ديده ميشود شاعر حدي براي غلو و بالا نشاندن ممدوح نميشناسد و مقام او را تا سرحد مقام پيامبر بالا ميبرد. گفتهي متنبي شبيه اين سخن است كه در شأن پيامبر (ص) آمده است: لولاك لما خلقت الأفلاك.
8- مُستَقِلٌ لك الديارَ و لو كا نَ نجومآً آجُرُّ هذا البناءِ
ولو اَنّ الذي يَخِرّ مِنَ الأمـ واهِ فيها مِن فِضّة بيضاءِ
(همان، 2/248)
با وجود تو، هستي را كوچك ميشمارم، حتي اگر ستارهها، آجر آن و سيم سپيد، آبهاي آن باشد.
9- نَزَلَتْ إذ نَزَلْتَها الدارُ في أحـ سَنَ منها مِنَ السنا و السناءِ
(همان، 2/249)
وقتي وارد خانه شدي، خانه وارد فضايي از نور و شكوه گرديد. يعني قدم تو به منزل شرافت بخشيد.
10- تَفضحُ الشمسَ كلما ذرّتِ الشمـ سُ بشمسٍ منيرة سوداءِ
(همان)
اگر خورشيدِ چهرهي كافور طلوع كند، خورشيدِ آسمان را رسوا ميسازد.
اگر در حضر دم برآوري، مردمِ عواصم با وجود فاصلهي زيادي كه با تو دارند بوي خوش دهانت را حس ميكنند. اغراق فوق در رواني حكم ممدوح نيز ملحوظ بوده است. يعني: سخن تو در ولايتهاي ديگر بي چون و چرا لازمالاجرا است و همه مثل بوي خوش از آن استقبال ميكنند.
وقتي دمتريوس، سردار رومي، ميگريخت، تأثير نيزههاي تيز بر او چنان بود كه هرگاه يادي از آنها ميكرد، اثر آنها را در دل و سينهي خود حس مينمود.
13- فأضْحَتْ كأنّ السّورَ مِن فوق بِدِئهِ إلي الأرض قد شقّ الكواكبَ و التُربا
تَصُدُّ الرياحُ الهُوجُ عنها مخافة و تَفزَعُ منها الطيرُ أن تَلقُطَ الحَبّا
(همان، 2/90)
(آن دژ مرعش چنان است) كه گويي ديوارهايش از دل عرش بنياد نهاده شده و در ادامه، آسمانها و خاك را شكافته، به حدي كه بادهاي سخت از نزديك شدن به آن دژ ميهراسند و پرندگان از اين كه دانهاي از آن بلندي برگيرند، وحشت دارند.
تو مالك رقاب جان آدميان و پريان هستي. با اين وصف، قبيلهي بني كلاب چگونه ميتواند مالك جان خويش باشد؟
15- حتي إذا لم يَدَعْ لي صِدقُهُ أملاً شَرِقْتُ بالدمع حتي كاد يُشرَقُ بي
(همان، 2/229)
درستي خبر مرگ خوله، خواهر سيف الدوله، اميدي برايم نگذاشت. اشك خونين ريختنم توفاني به پا كرد كه نزديك بود در آن غرق شوم.
16- أري العراقَ طويلَ الليلِ مُذْ نُعِيَتْ فكيف ليلُ فتي الفتيان في حلب
(همان، 2/230)
از آن زمان که خبر مرگ خوله را آوردهاند شب بر مردم عراق بسي ديرپا شده است، خدايا شب بر آن عزيز در حلب (سيف الدوله برادر خوله) چگونه گذشته است؟
17- تَغيبُ الشواهِقُ في جيشه و تَبْدُو صِغاراً إذا لم تَغِبْ
(همان، 2/237)
كوههاي سر به فلك كشيده در ميان سپاه دمتريوس پنهان ميشوند، و اگر پنهان نشوند ناچيز به چشم ميآيند. شاعر براي شكوه بخشيدن به سيف الدوله، دشمن او را با هيبت توصيف ميكند.
18- و لا تَعْبُرُ الريحُ في جوّه اذا لم تَخَطّ القَنَا أو تَثِبْ
(همان)
آنجا كه باد از كنار نيزهها نميگذشت يا از سر آنها نميپريد، نميتوانست از ميان انبوه سپاهيان دشمن عبور كند. يعني: اگر باد خودش را به طور مرموزي پنهان نميكرد يا عبور نميداد، از كثرت و تراكم سپاه، دمتريوس محلي براي جابهجايي و عبور نداشت.
19- مظلومة القدِ في تشبيهه غُصُناً مظلومة الريقِ في تشبيهه ضَرَبا
(همان، 1/223)
در مانند كردن بالايش به شاخِ ترِ درختان، قامتش مظلوم واقع خواهد شد و در تشبيه آبِ دهانش به عسلِ سفيد، آب دهانش مغبون. از تجربههاي ملموس و زيباي شعر قديم عرب، يكي همين مضمون است كه در بسياري از اشعار غنايي ديده ميشود. در زبان فارسي اين مضمون بيشتر در غزلهاي سعدي با تعبيرهايي چون: آب دهان، آب دندان و چشمهي نوش ديده ميشود:
اگر خود آب حيات است در دهان و لبش مرا عجب نبود كان لب و دهان باشد
زينهار از دهان خندانش و آتش لعل و آب دندانش
آن برگ گل است يا بناگوش يا سبزه به گرد چشمهي نوش
(فروغي، صص486 و 532 و 657)
20- لو حلّ خاطِرُهُ في مُقْعَدٍ لمشي أو جاهلٍ لصَحا أو أخرس خَطَبا
(اليازجي، 2/224)
اگر نامش به ذهن زمينگيري خطور كند، از بيماري فلج شفا مييابد و اگر به ذهن ناداني درآيد، دانا ميشود و اگر گنگي ياد او كند، خطبهخوان شود.
21- إذا بدا حَجَبَتْ عينيكَ هَيْبَتُهُ و ليس يحجَبُهُ سِترٌ إذا احتَجَبا
(همان)
اگر ممدوح طلوع كند، جلالش بر چشمانت حجاب افكند، و اگر پنهان شود هيچ ستر و حجابي مانع درخشش نورش نيست.
22- بياضُ وجهٍ يُريكَ الشمسَ حالكةً و دُرُّ لفظٍ يريك الدُرَّ مَخْشَلَبا
(همان، 2/224)
درخشش رويش خورشيد را تيره ميكند و مرواريد سخنش هر مرواريد ديگري را مهرهي بيبها ميكند.
23- و لو قلمٌ أُلقيتُ في شَقّ رأسِهِ من السقم ما غَيّرتُ من خط كاتِبِ
(همان، 1/388)
چنان لاغر و بيمارم که اگر در شكاف سر قلمي افتم، خط نويسنده را تغيير نتوانم داد.
24- إذا أَتْتها الرياحُ النَّكْبُ مِنْ بَلَدٍ فما تَهُبُّ بها إلا بترتيبِ
و لا تُجاوِزُها شمسٌ إذا شَرَقَتْ إلا و منه لها إذْنٌ بتغريب
(همان، 2/254)
هرگاه بادهاي شوم و نامبارک از باديه بوزند، جز با نظم و ترتيب نخواهند وزيد و اگر خورشيد ظاهر شود، روي در غروب نخواهد كشيد مگر اينكه كافور اجازه دهد.
25- كأنَّ كُلَّ سؤالٍ في مسامِعِهِ قَميصُ يوسُفَ في أجفانِ يعقوبِ
(همان)
تمناي خواستاران و محتاجان در گوش كافور مانند معجزهي پيراهن يوسف براي چشم يعقوب است.
26- إذا غَزَتْهُ أعاديهِ بمسئلةٍ فقد غَزَتْهُ بجيشٍ غَيرِ مغلوبِ
(همان)
هرگاه دشمنان او با سپاه حاجت و دريوزگي به سويش آيند، در حقيقت با لشكري شكست ناپذير به جنگ او رفتهاند. اغراق در كرم و جود كافور است كه گويد: تنها افتادگي و اظهار عجز ديگران است كه او را شکست داده است.
27- إذا ضَرَبَتْ في الحرب بالسيف كَفُهُ تبَيَّنتَ أنَّ السيفَ بالكف يَضْرِبُ
(همان، 2/277)
هرگاه در آوردگاه، كافور تيغ بزند، درخواهي يافت كه تيغ از بازوان او قوت ميگيرد نه بازوانش از تيغ. يادآور اين بيت از بحتري است (ديوان، ص400):
فلا تغلين بالسيف كلّ غلائه ليمضي فإنّ الكف لا السيف يقطع
يعني: به تيغهاي جوهردار روي نياور كه نيك ببرند، زيرا اين دست است كه جوهر برندگي را به تيغ ميبخشد.
28- وكانّ مَن عَدَّدَ إحسانَهُ كأنّه أفرَطَ في سَبّهِ
(اليازجي، 2/395)
هركه نيكيهاي عموي عضدالدوله را بشمارد، پنداري در ناسزاگويي به او از حد گذشته است. يعني آن مرحوم چنان بزرگوار بود که دوست نداشت نيکيهايش بازگو شود.
29- فكأنما نُتِجَتْ قياماً تحتَهُم و كأنهم وُلِدوا علي صَهَواتِها
(همان، 1/340)
گويي كه اسبها زير پاي آن سواران ايستاده، و سواران نيز بر پشت آنها تولد يافتهاند. اعجاب شاعر از سواركاري مردان و راهواري اسبان است. ضبط يازجي در صدر بيت به جاي «كأنما» کلمهي «كأنها» است. (متن طبق نسخهي برقوقي انتخاب گرديد. نگاه كنيد به: ديوان أبيالطيب، بشرح العلامه اللغوي عبدالرحمان البرقوقي، به كوشش دكتر عمر فاروق الطباع، شركة دارالأرقم، بيروت، لبنان، بيتا، 1/ 266)
30- عجباً له حِفظَ العِنانِ بأنمُلٍ ما حِفْظُها الأشياءَ مِن عاداتِها
(همان، 1/341)
شگفتا که أبوأيوب، عنان اسب را به سر انگشت، نگه داشته است؛ عادت او نيست که چيزي را نگه دارد. اغراق شاعر در بخشندگي ممدوح است که هيچ چيز را براي خود باقي نميگذارد حتي افسار اسب را.
31- غَلِتَ الذي حَسَبَ العُشورَ بآيةٍ تَرْتيلُكَ السُّوراتِ مِن آياتها
(همان، ص342)
آنکه از عشر سخن بگويد و براي تعليم كودكان در مكتبخانه از آيات دهگانه نام ببرد، يك آيه خطا كرده است، زيرا ترتيل و نيكو خواندن تو از قرآن، خود آيتي و معجزتي است.
32- أعْجَبتَها شرفاً فطالُ وُقُوفُها لِتأمُّلِ الأعضاءِ لا لأذاتها
(همان، ص343)
شرف تو، تب را به اعجاب افکند و به اين خاطر، ديري در پيکر تو پاييد تا يکيک اندامهاي تو را بنگرد؛ تب قصد آزار تو را نداشت.
33- و بَذَلْتَ ما عَشِقَتْهُ نَفْسُكَ كلَّه حتي بَذَلْتَ لهذهِ صِحاتِها
(همان)
هر چه را که جانت، سخت دوست دارد، ميبخشي؛ حتي تندرستيات را به اين تب بخشيدي.
منابع
- آذرشب، محمدعلي؛ «المتنبي في ايران»، مجله دانشكده ادبيات تهران، ش 1 و2، 1375.
- آمدي، أبوبشر؛ الموازنه بين أبيتمام و البحتري، تحقيق: سيد احمد صقر، قاهره، دارالمعارف، 1961.
- ابن خلكان، احمد بن محمد؛ وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان، تحقيق: احسان عباس، بيروت، دار صادر، 1397.
- ابن رشيق قيرواني؛ العمده في محاسن الشعر، به كوشش محيالدين عبدالحميد، قاهره، 1963.
- ابن طباطبا؛ عيارالشعر، تحقيق: طه الحاجري و محمد زغلول سلام، قاهره، 1956.
- ابن قتيبه؛ الشعر و الشعراء، تحقيق: أحمد محمد شاكر، قاهره، دارالمعارف، 1996.
- أرسطو؛ بوتيقا، ترجمه: فتحالله مجتبايي، نشر انديشه، 1337.
- افلاطون؛ جمهور، ترجمهي فؤاد روحاني، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1374.
- تفتازاني، سعدالدين؛ شرح مفتاحالعلوم سكاكي، قم، دارالفكر، 1416 ق.
- تنوخي، محسن بن علي؛ نشوار المحاضره و أخبار المذاكره، تحقيق: عبود الشالجي، 1391ق..
- ثعالبي؛ يتيمة الدهر في محاسن أهل العصر، تحقيق: محيالدين عبدالحميد، قاهره، 1947.
- جاحظ؛ البيان والتبيين، تحقيق: عبدالسلام محمد هارون، قاهره، مؤسسه الخانجي، 1934.
- ..........؛ الحيوان، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، مطبعة مصطفي البابي الحلبي و أولاده، ط2 ، 1938.
- جرجاني، عبدالقاهر؛ أسرارالبلاغه، به كوشش ريتر، استانبول ، چاپخانهي وزارت معارف، 1954.
- جمالي بهنام، علي محمد؛ «مقايسه ميان متنبي مشرق و متنبي مغرب»، مجله دانشكده ادبيات تهران، تابستان و پاييز 1380، شماره 158 – 159.
- الجندي، انعام؛ المتنبي و الثورات، بيروت، دارالفكر اللبناني، 1984.
- حافظ؛ ديوان، با تصحيح و مقدمهي پژمان بختياري، تهران، مؤسسهي انتشارات اميركبير، 1367.
- حسان بن ثابت؛ ديوان، تحقيق: سيد حسنين، قاهره، 1974.
- حسين، طه؛ مع المتنبي، قاهره، مطبعه الجنة للتأليف و الترجمه و النشر، 1936.
- خاقاني شرواني؛ ديوان، به كوشش دكتر ضياءالدين سجادي، انتشارات زوار، چ4، 1373.
- خطيب بغدادي؛ خزانة الأدب، بيروت، بيتا.
- دولتشاه سمرقندي؛ تذكرة الشعراء، تهران، 1337.
- رضواني، محمد مهدي؛ «مبالغه و اغراق در مدايح متنبي»، مجله دانشكده ادبيات تهران، بهار و تابستان 1381.
- سعدي؛ كليات، به اهتمام محمدعلي فروغي، تهران، مؤسسه انتشارات اميركبير، 1363.
- السقاء؛ التبيان في شرح الديوان، قاهره، 1956.
- شفيعي كدكني، محمد رضا؛ صور خيال در شعر فارسي، مؤسسه انتشارات آگاه ، چ4 ، 1370.
- شميسا، سيروس؛ بديع، تهران، دانشگاه پيام نور، 1381.
- شمس قيس رازي؛ المعجم في معايير أشعار العجم، تصحيح علامه قزويني، تهران، كتاب فروشيي زوار،1310.
- عباس، احسان؛ تاريخ النقد الأدبي عندالعرب، بيروت، دارالثقافة، ط2، 1978.
- عدنان سعيد؛ گرايشهاي فلسفي در نقد ادبي، ترجمه: دكتر نصرالله امامي، انتشارت دانشگاه شهيد چمران اهواز، 1376.
- الفاخوري، حنا؛ الجامع في تاريخالأدب العربي، بيروت، دارالجيل،1995.
- فارابي؛ رسالة في قوانين صناعة الشعراء، به كوشش عبدالرحمان بدوي، بيروت، دارالثقافه، 1973.
- فاضلي، محمد؛ التعريف بالمتنبي من خلال أشعاره، دانشگاه فردوسي مشهد، 1372.
- قبادياني، ناصر خسرو، سفرنامه، به كوشش دكتر محمد دبيرسياقي، تهران، كتابفروشي زوار، 1363.
- قدامة ابن جعفر؛ نقدالشعر، به تصحيح س . ا . بوني باكر، ليدن، 1956.
- قلقشندي؛ صبحالأعشي، قاهره، چاپخانه اميريه، 1913.
- كزازي، ميرجلالالدين؛ بديع، نشر مركز، 1373.
- متنبي؛ ديوان، تصحيح شيخ ناصيف اليازجي، به كوشش دكتر ياسينالأيوبي، بيروت، دار و مكتبپة الهلال، 2000.
- محمدي، علي؛ «ارجان بروجن و متنبي»، مجله فرهنگ بام ايران، شماره 19 ، 1383.
- منوچهريان، عليرضا؛ ترجمهي ديوان متنبي، بخش اول، بيجا، 1382.
- مولوي، جلال الدين محمد بلخي؛ مثنوي، به تصحيح رينولد . ا . نيكلسون، به اهتمام دكتر نصرالله پورجوادي، تهران، مؤسسه انتشارات اميركبير، 1363.
- نظامي؛ ليلي و مجنون، به تصحيح وحيد دستگردي، تهران، انتشارات مطبوعات علمي، 1363.
- هاشمي، احمد؛ جواهرالبلاغه، قم، انتشارات حوزهي علميه، 1370.
کتابشناخت
مجلة الجمعية العلمية الإيرانية للغة العربية و آدابها، فصلية محكّمة، العدد 4، الشتاء 1384 هـ.ش/ 2005، ص 156-151
نظرة إلي مخطوطة
الدرر في قواعد علم النحو[7]
علي هاشم الأسدي[8]
الف) الملاحظات:
يتعيّن قبل كلّ شيء الأخذ بعين الاعتبار الملاحظات الآتية:
1- إنّ هذه المخطوطة التي فرغتُ من تحقيقها وتصحيحها هي من مصنّفات القرن السادس الهجريّ. وأُريد بهذا أن أقول: إنّ الآراء الصّرفيّة والنّحويّة المعروضة فيها عريقة بعراقة النسخة، ولصاحبها فضل السبق علي النّحاة الذين جاؤوا بعده وطرحوا آراءهم كنحاة القرن السابع والثامن، وفيهم ابن الحاجب صاحب الكافية في النحو، وابن هشام صاحب مغني اللبيب، وشذور الذهب، وابن عقيل صاحب الشرح علي الألفية، وأمثالهم.
2- تدلّ النسخة علي جهد علمي كبير لعالِمٍ شيعيّ بارز من أُولي الرأي، و هو أبو الحسن محمّد بن الحسين بن الحسن البيهقيّ النيسابوريّ المعروف بقطب الدين الكيدريّ من أعلام القرن السادس الهجريّ، فتستحق المخطوطة أن ترد عالَم التحقيق والتصحيح ليظهر لأجيالنا الحاضرة مكنونُ علمٍ ينفع تعلُّمه، وليتبيّن لعالَم اليوم وجودُ ذخائر نفيسة لابدّ من إحيائها
لإتحاف البشريّة التي لايداويها إلا العلم المقرون بالإيمان والأخلاق والقِيَم، ولتُضاف حسنة أُخري إلى تاريخ المسلمين الزاهر الزاخر بالحسنات والفضائل، والمشهور بالعلم والتمدّن، وليقف المسلمون علي نفائس مخطوطات لعلماء من مدرسة أهل البيت عليهم السلام، فيدركوا شأنها، وتتقوّم آراؤهم لاسيّما إذا عرفنا أنّ حاجي خليفة حين ذكر في باب الكافية من كتابه، كشف الظنون، تسعة وتسعين مؤلَّفاً حول كافية ابن الحاجب (م646هـ)، لميذكر كتاب الهداية في النحو وهو منها، وجاء ذلك في مقدّمة الطبعة الاولى من الكتاب المذكور الذي طبعه المجمع العلميّ الإسلاميّ بطهران سنة 1401هـ، ص: 5.
3- من حقّ السائل أن يسأل عن جدوي تصحيح هذه النسخة وفي النّحو كتب كثيرة؟ فيُجاب بأنّ هذا السؤال قد يُثار علي كلّ نسخة مثلها، وأنّ لكلّ نسخة قيمتها الذاتية، ولنسختنا هذه قيمة خاصّة بتاريخها وموضوعها والآراء المطروحة فيها التي قد لانجدها في كتب أخري مثلها، وأُشير إلى ذلك في مقدّمة تحقيقها، وربما أخذ كثير من النحاة آراءهم منها.
والسؤال المثار صحيح، لكنّ هذه الكتب الكثيرة تتفاوت فيما بينها، فبعضها أعمق من بعض، وفي بعضها ما ليس في الآخر، وتلتقي في وجوه وتفترق في وجوه أُخري، وقسم منها موجز والآخر مفصّل، ويؤخذ بآراء منها وتُرفَض آراء غيرها.
ورأيتُ كتب نحو مصحّحة وهي متماثلة فيما بينها، كما أنّ مراجعتي لكتب النحو أفادتني أنّ كثرتها نافعة في تلاقُح الآراء النحويّة وتَواصُل نظريات النحو، مع أنّها تتشابه في كثير من موضوعاتها.
وسيطّلع القارئ علي ما في هذه النسخة من آراء جديدة علماً بأنّي ذكرتُ البواعث علي تصحيحها وتحقيقها في المقدّمة التي صدّرتها بها، وفي مقالة مستقلّة حولها، وشاهدتُ بعض المخطوطات قد صُحّحت وبعضها يُشبه بعضاً.
وصفوة القول أنّ نسختنا هذه مَعْلَمٌ علي تُراثٍ لاجَرَمَ من إحيائه وبعثه كي يشكّل نقطة إضاءة في طريق المبتغين كما أنّ موضوعها التخصّصيّ ينفع المتخصّصين وحدهم لامحالةَ، وما فيها من آراء - سنعرض قسماً منها - آية علي شأنها وشأن صاحبها.
ب) نماذج من الآراء المطروحة في المخطوطة
1- في حديث المصنّف عن علامات الحرف، قال (الدرر، صص36-35): طريقة أخري: إذا قيل: ما معنى الانسان؟ فنقول: هو المهيّأ بهيئةٍ مخصوصة. وإذا قيل: ما معنى ضَرَبَ؟ فنقول: حدوث ضربٍ في الزمان الماضي، تمّ وأفاد. وإذا قيل: ما معنى مِن؟ فنقول: التبعيض أو التبيين فإنّه يفيد تبعيض غيره لاتبعيض نفسه، فافهم!
وقال بعض الحذّاق: إنّ هذا الحدّ غير صحيح، لأنّ كم اسم وهو يدلّ علي معنى في غيره. والصحيح أنّ كم يفيد معنى في نفسه، لأنّه بمنزلة قولنا: عدد في الخبر، و أيّ عددٍ في الاستفهام.
وعلّق في الحاشية فقال (نفسه، ص35، هامش4): لـِ كم موضعان: خبر، واستفهام، ففي الخبر في قولك: كم رجلٍ جاءني، بمنزلة قولك: عددٌ من الرجال جاءني. وفي الاستفهام في قولك: كم رجلاً رأيتَ؟ بمنزلة قولک: أيّ عددٍ من الرجال رأيتَ؟؛ فكلا الموضعين يفيد في نفسهما لا في غيرهما.
2- إنّه قال بعد تحديد الحدّ للحرف (نفسه، صص37-36): فأول مايؤخذ به - وإن كان أمارةً ورسماً- قول ينبوع العلوم وهو الإمام المعصوم عليّ بن أبي طالب عليه السلام، حيث قال لأبي الأسود: الاسم ما أنبأ عن المسمّي، والفعل ما أنبأ عن حركة المسمّي، والحرف ما أوجد معنىً في غيره. ولايصحّ الاعتراض عليه بأسماء الأفعال، لأنّ قولنا: صه اسم لـِ اسكت، لا أنّه بمعناه بدلالة أنّهم يسمّونه اسم الفعل لا الفعل.
3- إنّ المصنّف يري (نفسه، ص44) أنّ الإعراب هو الاختلاف لا الحركات، ولايضاف الشيء الى نفسه، ولأنّا نري الحركات في المبنيّات وليس هناك إعراب، ولم يذكر الزمخشريّ هذا الرأي في المفصَّل.
4- إنّه عندما يتعرّض إلى ألقاب البناء يقول (نفسه، ص45): وقد يستعمل ألقاب البناء في الإعراب اتّساعاً واعتماداً علي وضع المعنى. والأجود أن لايُفعَل مثل هذا في الجزم والوقف، لأنّ الجزم للمعرَب، والوقف للمبنيّ. وإنّما عُدّ الجزم في الإعراب لأنّه لايجتمع جزم وحركة كما لاتجتمع حركتان، ولأنّه نقيض الحركة، فحُمِل النقيض علي النقيض.
5- إنّه قال (نفسه، ص46، هامش3) في حديثه عن وجه التناسب بين الفعل والزمان في مبحث المعرب والمبنيّ: وجه التناسب بين الفعل والزمان هو أنّ حدوث الزمان حدوث الفعل، وبانتفاء الزمان انتفاء الفعل. وإذا كانا متصاحبَين وجوداً وعدماً دلّ ذلك علي شدّة الاختصاص والاتّصال بينهما، بحيث لايكون ذلك الاختصاص بين الفعل وبين غيره من الأسماء المغايرة لأسماء الزمان، فلذلك أُضيف أسماء الزمان إلى الأفعال، غير أنّه وإن أُضيف لكنّه لم يجرّ إيذاناً بأنّ ذلك لمجرّد الاختصاص. ولم يعرض أحد النحاة قبله - فيما أحسب - هذه النقطة اللطيفة.
6- إنّ المصنّف اهتمّ بتحليل بعض الآراء النحويّة، وهذا ملحوظ في كثيرٍ من صفحات المخطوطة، فقال ((نفسه، ص71) مثلاً في سبب أنّ السبب الواحد لايمنع من الصرف، وإنمّا لميكن السبب الواحد مانعاً من الصرف، لأنّه إذا كان في الاسم سبب واحد يكون متمايلاً بين الفرع والأصل، فلميترجّح السبب بجانب الفرع، فجذبه الأصل لأصالته. وأمّا إذا كان فيه سببان ترجّح جانب الفرع فمنعه الصرف.
7- إنّه ذكر سبب العدل في ثلاث ونحوه، فقال (نفسه، ص73، هامش1): عُدل من جهة اللفظ ومن جهة المعنى؛ أمّا من جهة اللفظ فلأنّه عدل عن فعالة إلى فعال. وأمّا المعنى فلعدوله عن التلفّظ مكرّراً إلى التلفّظ موحّداً. وهذه ملاحظة تحليليّة في سبب العدل.
8- إنّه حلّل سبب رفع الفاعل، فقال (نفسه، ص93): وإنّما خُصّ الفاعل بالرفع دون النصب، لأنّ الرفع أثقل من النّصب، والفاعل أقلّ من المفعول، لأنّه لايكون لفعلٍ واحدٍ إلا فاعل واحد، وقد يكون له مفاعيل كثيرة، فالأولى أن يخصّ الفاعل بالأثقل والمفعول بالأخفّ لتكون قلّة الفاعل موازيةً لثقل الرّفع، وخفّة النّصب موازيةً لكثرة المفعول.
9- إنّه قال في مبحث الأفعال الناقصة (نفسه، ص100): وأمّا نحو: مازال؛ فـَ ما للنفي، وهو جارٍ مجري الاستفهام في اقتضائه صدر الكلام، وأن لايعمل مابعده فيما قبله. ألاتري أنّك لاتقول: زيداً ما ضربتُ كما لاتقول: زيداً أضربتَ؟. واختُلف في جواز تقديم خبر ليس عليه، وأجازه سيبويه والكوفيّون، ولم يُجزه المبرّد، والصحيح جوازه. ولعلّ من لم يجز ذلك، قال: لأنّه للنفي، ومعمول النفي لايتقدّم عليه، ومن أجازه قال: إنّما امتنع ذلك في حروف النفي، فأمّا في الأفعال الدالّة عليه فلايمتنع ذلک، وليس من هذا القبيل. وهذا ممّا سنح لي، وقد عرضته علي بعض الأفاضل فاستحسنه.
10- إنّه قال في مبحث إنّ وأخواتها (نفسه، ص103): وأمّا الظّرف فقد قال أبوعليّ الفارسيّ: إنّ الظروف قد اتّسع فيها. وقد ذكر العلاّمة النحرير جاراللَّه الزمخشريّ فيه وجهين:
أحدهما: إنّ الظروف نُزِّلت منزلة أنفس الأسماء، لأنّه ما من اسم ينفكّ من زمان أو مكان حاصل فيه؛
والثّاني: إنّ خبر إنّ مقدّر فيه مؤخّراً، كأنّك قلتَ: إنّ في الدّار زيداً مستقرّ فصار تقديمه كلا تقديم. وقال: وهذا قولي؛ قلت (نفسه): ويمكن أن يُعتَرض علي هذا بأنّ قوله: في الدّار لابدّ له من متعلّق، وليس في تقديره هذا ما يمكنه تعليقه به إلاّ قوله: مستقرّ، فوقع متعلّق الخبر الذي هو فرع عليه وتبع له مقدّماً علي الاسم، والتّابع لايقع إلاّ حيث يصحّ وقوع المتبوع، فعلي هذا كان ما فرّ منه لازماً في عنقه إلا إذا علّقه بمقدّر آخر، وفي ذلك نوع تكلّف وتعسّف.
11- إنّه قال في موضوع لا النافية للجنس (نفسه، ص114-113)[9]: اعلم أنّ لا هذه محمولة علي إنّ، لأنّها نقيضتها من حيث كانت لا نفياً، وكانت إنّ إثباتاً وتوكيداً، وهم يجرون الشيء مجري نقيضه ... وأقول: إنّ لا لتحقيق النّفي كما أنّ إنّ لتحقيق الإثبات، فحصل بينهما المماثلة من حيث التحقيق لامن حيث التضادّ، فافهم!.
12- إنّه قال في موضوع الحال (نفسه، ص145-144): فأمّا قوله تعالى: ﴿هذا بعلي شيخاً﴾ (هود،72)، فقد قال جاراللَّه: سُئلت بمكّة -حرسها اللَّه- عن ناصب الحال فيه فقلتُ: ما في حرف التنبيه أو ما في أسماء الإشارة من معنى الفعل. فقيل لي: أما استقرّ من أُصولهم أنّ العامل في الحال وذيها يجب أنيكون واحداً، وقد اختلف العامل حيث جعلته في الحال المعنى الذي ذكرتَه، وفي ذيها معنى الابتداء؟ فقلتُ: تحقيق الكلام فيه أنّ التقدير: هذا بعلي أُنبّه عليه شيخاً أو أُشير إليه شيخاً، فالضّمير هو ذو الحال، والعامل فيه وفي الحال واحد كماتري. انقضي كلامه. قلتُ: شبيه بهذه الحكاية ما سُئلتُ في حضرة بعض الأفاضل عن قولهم: في الدار زيدٌ قائماً، وأنّ العامل في الحال هو الظّرف، وفي ذيها الابتداء. قلتُ: لك عن هذا جوابان: أحدهما: طريقة الأخفش، وهو أنيرفع زيد بالظّرف لاعلي الابتداء، وعلي هذا فلا سؤال. والثّاني: قول سيبويه، وهو أنّ زيداً مبتدأ، والظرف خبره، وفيه ضمير يعود إلى زيد وإن كان مقدّماً، لأنّ الضّمير يُبقي ما يُبقي الإسناد، والخبر وإن كان في اللفظ مقدّماً فهو في النيّة مؤخّر، فيكون التقدير: زيدٌ استقرّ في الدار قائماً؛ فذوالحال هو ضمير استقرّ والعامل فيه وفي الحال واحد، فاستحسن ذلك من حضر.
13- إنّه أتي بشواهد شعريّة لمترد في كتب النّحاة قبله - فيما أعلم- كشاهده علي سقوط النون دليلاً علي شدّة اختصاص الصفة بالموصوف (نفسه، ص166)، وهو من حاتم الطائيّ، وهّاب المئين، وشاهده الآخر علي أنّ حرف المدّ الزائد في منصور هو المقصود بالحذف عند الترخيم، إلاّ أن ذلك يتعذّر دون حذف الراء وهي حرف أصليّ... (نفسه، ص173)، وشاهده علي استعمال علي اسماً بمعنى فوق مضافاً الى الشواهد الأخري التي يشترك فيها مع غيره من النحاة (نفسه، ص197):
غدتْ من عليه تنفضُ الطلَّ بعدما رأتْ حاجبَ الشمس استوي وترفّعا
وفصّلتُ الكلام حوله في هامش الصفحة التي ورد فيها هذا البيت (نفسه، هامش2)، وشاهده علي مجيء كلانا بعد العامل بسبب ضمير المفعول به، وهو الهاء، هو (نفسه، ص214):
فإنّ اللَّه يعلمني ووهباً ويعلم أنْسنلقاهُ كلانا.
وعشرات الآراء التي امتلأت بها النسخة ويضيق عنها هذا المجال (ينظر مثلا: صص196، هامش2؛ 212؛ 254، هامش2؛ ص262 وفيها معارضة لرأي الزجاج في إيا؛ 271 وفيها بعض التحليلات...) إذ أُوصيتُ بالاختصار توخّيّاً للتبيان وحصول الاطمئنان. ومسك الختام أنّ الكتاب يدخل في عداد الكتب النحويّة التي يُركَنُ إليها ويُستضاء بها.
مجلهي انجمن ايراني زبان و ادبيات عربي، علمي-پژوهشي، ،شماره4، زمستان1384هـ.ش/2005م، ص 167-157
معرفي كتاب
چالش ميان فارسى و عربى
تأليف: دکتر آذرتاش آذرنوش[10]
ناشر: نشر ني ، چاپ 1385 ، تيراژ 2200، 324 صفحه
معرفي كننده : دکتر وحيد سبزيان پور
در اين روزها بازار كتاب با آخرين اثر دکتر آذرتاش آذرنوش، با عنوان چالش ميان فارسى و عربى روبروست، مؤلف كه قبلا با تأليف مقالات ارزشمندى چون ابونواس، حكايت ابوالقاسم بغدادى، ابن مقفع، اعشى و كتاب گرانمايهي راههاى نفوذ فارسى در عربى و... نشان داده است كه نبض كار در دست اوست، اينك پا در سنگلاخى دشوار و كورهراهى تاريك نهاده، به اميد اين كه با عبور از ديوارهاى بلند قرون و اعصار به وادى تاريك قرن اول تا سومِ ايرانِ پس از اسلام برسد و راهى براى نفوذ به اين دوران گنگ تاريخى از جهت زبان و ادب فارسى بيابد و سير تحولات زبان فارسى را در زورآزمايى
با حريفى قدر و توانا به نام زبان عربى بررسى كند.
كتاب با يك پيشگفتار شروع و از 3 فصل تشكيل مي شود: فصل اول، پيش درآمد و مدخلي براي ورود به دو فصل ديگر است، در كتابشناسي اين اثر حدود 20 اثر اروپايي و بيش از 120 منبع كه غالبا عربي و از مراجع اصيل و دست اول محسوب ميشوند، ديده ميشود و اين غير از منابعي است كه در متن كتاب فقط يكبار به آنها اشاره شده و در كتاب شناسي نيامده است.
اين اثر داراي فهرستي مناسب با محتواي كتاب و نمايهي مفصل و كارساز و كارگشايي است كه شامل اسمهاي خاص اشخاص، اماكن، نام كتاب، ملل و نحل، قبايل و برخي اصطلاحات مربوط به موضوع كتاب است كه چون چراغ راهنما مسيرهاي عبور را در مقابل ديدگان خواننده قرار مي دهد.
نثر روان و پختهي كتاب، حفظ حرمت مقدسات، پايبندي به ارزش هاي اخلاقي، امانتداري و حقيقتجويي، چون گوهري زيبا در عمق و فحواي كلام چشمگير و نمايان است. نداشتن غلط چاپى (جز سه مورد) پيرايهاي ديگر است كه حريف مجلس را دلرباتر كرده است.
پيشگفتار با طرح چند سؤال آغاز ميگردد، از جمله: در 3 قرن اول اسلام چرا زبان فارسي در ايران ديرزماني در تاريكي پاييد؟ چرا زبان عربي نتوانست جاي زبان فارسي را بگيرد؟ زبان فارسي چگونه توانست زبان قَدَر و تواناي عربي را از صحنهي مبارزه خارج كند؟ آيا زبان فارسي اين توان را داشت كه هويت ايراني را از نو بازسازي كند؟ چرا زبان عربي در حوزهي دين و دانش محدود گرديد؟ و...
اين سؤالها و دهها سؤال ديگر فرا روي كساني است كه قصد تحقيق و بررسي دربارهي وضعيت زبان فارسي در سه قرن اول اسلام را دارند كه به حق از لغزندهترين، باريكترين و حتي خطرناكترين گذرگاههاي تحقيق و پژوهش است كه بسياري را جسارت پيمودن آن نيست، زيرا چابكسواران بسياري را در پرتگاههاي هولناك خود فرو غلطانده است.
اما دربارهي موضوع كتاب، مؤلف خود معتقد است که اگر حجم كتاب به دو برابر افزايش مىيافت، درك مقصود براى خواننده آسانتر مىشد، ولى به سبب وجود پوستهى محكم غبار و ترديد، ژوليدگي و ازدحام منابع كه سه قرن اول تاريخ ادبيات ايران را در برگرفته، همچنين آميختگى عقايد دينى و احساسات ملى، جانبدارىهاى گوناگون، اختلاف و تضاد دادهها و... نتايج متفاوتى به دست مىآيد كه از ديدگاههاى مختلف درست مىنمايد، تضاد و تشتت اسناد و منابع در اين خصوص كه هر كدام به زمان و مكان و اشخاص متفاوتي تعلق دارند و احتمالا همگى درست هستند، بهگونهاى است كه براى اثبات فرضيههاى مختلف با ديدگاههاى متفاوتى چون جهتگيرىهاى دينى، مذهبي، ملى، ايراندوستى، عرب ستيزى و...مىتوان شواهد و دلايل لازم را براي هر رويكردي، در سنگوارهي منابع پيدا كرد.
به يقين، همين ماهيت مهآلود موجب شد كه زرينكوب در چاپ دوم كتاب دو قرن سكوت اعتراف به خطا كند و بر بسيارى از عقايد خود خط بطلان كشد. ابهام در سايهروشنهاى وهم و واقع اين دوران، مؤلف را واداشته كه در كتاب اخير، با دوري از ظن و گمان، در راه احتياط گام بردارد و نتيجهگيرى را به عهدهي خواننده گذارد، هرچند گاه در پايان فصل اول، با جمعبندي، خلاصه و نتيجهگيري به ياري خواننده ميشتابد تا او را از سنگستان تنگ و تاريك تاريخ ادب ايران در سه قرن پس از اسلام عبور دهد و او را روانهي فصل دوم و سوم كند.
نويسنده، نكتههاى گوناگون را از منابع پراكندهي قديم و جديد گرد ميآورد، به اين اميد كه چيدمان اين نكتههاى ريز و باريك (ولى مغتنم)، و جمع و تحليل آنها در كنار هم بتواند به منزلهي شمعى براى تشخيص و راهنامهاى براى حركت در اين ظلمات هولناك، فراروي محققان و پژوهشگران قرار گيرد، تا آنان را از رفتن به بسيارى از اين وادىهاى پروحشت بىنياز كند و خود به نتايج جديدى دست يابد.
نوع تحقيق شباهت بسيار به كشيدن كوه با مو و جستجوى سوزن در انبار كاه (نه يك انبار كه انبارها) در تاريكى دارد، زيرا كمبود منابع و تشتت آراء، راه اين تحقيق را سخت ناهموار كرده است. محقق بايد رنج پيمودن سنگلاخهاى بىشمارى را بر خود هموار كند، بىآنكه اميدى به موفقيت داشته باشد، زيرا اغلب اسناد و شواهدى كه در اين گزارش به آنها استناد شده، در اصل براى مقصود ديگرى آمده و مطلب به شكل اشاره و كنايه در قالب موضوعاتى پراكنده و بىربط پيدا شده است. زمانى براى پيداكردن سرنخى از اين كلاف سردرگم به دنبال واژهها و معانى و امثال ايرانى در كتب عربى مىگردد، وقتى ديگر گوش به ديوار بلند قرون و اعصار مىخواباند تا از آيينها و خاطرات باستانى ايران، نشانهاى براى تحولات زبان فارسى دنبال كند و گاه دير زمانى ذرهبين به دست مىگيرد تا در انبوه منابع خاك خورده و زنگ زده، رسوب نكتهاى هرچند جزيى و ناچيز، دربارهي ايران و زبان فارسى را از زبان اديب، اهل دين و يا صاحبنظرى بيابد، زمانى هم ناچار مىشود انبوه احاديث و روايات منسوب به پيامبر و امامان را براى يافتن رگههاى فكرى، در رد و يا قبول زبان فارسى زيرورو كند.
درآمد
در پيشانى كتاب با نخستين پيوند جدى ايرانيان با عربها، يعنى حمله به ايران و فتح اين سرزمين روبرو مىشويم؛ مباحث اين بخش به سبب ماهيت جنگ و حمله در ابرى از حيرت، تأسف و حزن و اندوه فرو مىرود، بىآنكه نويسنده، عنان قلم را به دست احساس دهد و يا قصد عربستيزى داشته باشد، براى جستجوى نشانههاى ريز و اندك، ولى راهگشا، نوع ارتباط كلامى و لفظى عربها با ايرانيان را در صحنههاى مختلف مورد بررسى قرار مىدهد تا معلوم گردد كه اين ارتباط در ابتدا چگونه بوده است، آيا از طريق مترجم يا از طريق عربهايى كه با زبان فارسى از قبل آشنا بودند؟ و يا بهواسطهي ايرانيانى كه با عربى آشنا بودند...؟ اينها همه براى مؤلفِ نكتهسنج، نشانه و ردپايى از وضعيت زبان فارسى است و در عين حال، حاكى از حوادث تلخى است كه بر اين سامان رفته است. به نظر مىرسد نويسنده مىتوانست با استناد به اخبارى كه از ناحيهي عربستيزان ديده مىشود، حوادث خونين اين روزگار را بسى هولناك و وحشتبار ارائه دهد، ولى نشان مىدهد كه در مباحث علمى جايى براى جولان احساس وجود ندارد؛ او به دنبال كشف نشانههاست و چنانكه شايستهي يك محقق بىطرف است، پا را از اصول حقيقتجويى فرا نمىگذارد.
همچنين در اخبار مربوط به مقاومت مردم در برابر عربها، با واكنشهايى چون سنگانداختن ساكنان شهر قم به مهاجران، مخالفت با اذان مسلمانان و اهريمن خواندن آنها، با شمعى كمفروغ به دنبال نشانههاى زبان فارسى در ظلمات اين دوره از تاريخ ايران مىگردد.
مؤلف در بخش جنبشهاى ايرانى با عنوان در جستجوى فارسيان به تفصيل، نوع جنبش، انگيزهها، تعداد سپاهيان و حوادثى را كه بر آنان رفته، مورد بررسى قرار داده است. آنچه براى نمونه در قيام بهآفريد درخور و مورد اعتنا است، گرايش او به آيين زرتشت و نوشتن يك كتاب به زبان فارسى است كه آميزهاى از تعاليم زرتشت و اسلام بوده است. تلاش بسيار سخت نويسنده براى پيدا كردن نژاد ابومسلم و يا فارسى گويى او، و تأمل در اينكه چرا به گفتهي جاحظ، ابومسلم برخى از حروف عربى را درست تلفظ نمىكرده...، آيا اين قرينهاى بر غير عربى بودن اوست يا نه؟؛ اينكه استادسيس با چه انگيزهاى قيام كرده؟، آيا به خونخواهى ابومسلم بوده؟؛ 300 هزار نفرى كه از شهرهاى هرات، بادغيس و سيستان با بيل و تيشه گرد او جمع شدهاند، چه كمك و تفسيرى در جهت پيدا كردن نشانههايى از هويت ايرانى و زبان فارسى دارد؟؛ وجود سه سطر جملهي فارسى در نامهي مقنع و ادعاى خدايى او...؛ مقايسهي سبك و سياق نامهي مردم آمل به خليفه با وصيتنامهي طاهر و نامهى مأمون به عبدالله بن طاهر، و...، همه و همه نشانهي تلاش هدفدار و سخت نويسنده براى دستيابى به سرنخهايى ناچيز و به ظاهر بىاهميت براى تحليل وضعيت زبان فارسى در سه قرن اول اسلام است. بديهى است كه در روزگارى كه هيچ اثرى از هويت و حيات فرهنگى يك ملت وجود ندارد، به ناچار براى كشف حقيقت لازم است كه از چنين گردنههاى سخت عبور كرد.
زبان فارسى زبان دوزخ يا بهشت
در اوائل قرن سوم و چهارم احاديثى جعل شده است كه زبان فارسى را، زبان اهل دوزخ معرفى مىكنند. نويسنده با تحليلهاى درست و اشراف خود بر متون و منابع اين دوره، سير تحول تاريخى اين احاديث را پى مىگيرد و از پلههاى تاريخ، يكى پس از ديگرى بالا مىرود، انگيزههاى جعل را معين مىكند و سپس جعلى بودن اين احاديث را از ديدگاه صاحب نظران نشان مىدهد.
در دنبالهي بحث، تلاش ايراندوستان را مىبينيم كه از همان حربهي بهشت و جهنم استفاده كرده، احاديثى با مضمون «زبان رحمت خدا، فارسى و زبان خشم حضرت حق عربى است»، جعل كردهاند، و زبان پيامبران و وحى، و حتي زبان بهشتيان را فارسى اعلام كردهاند، و در نهايت، جنجالي در خصوص نماز خواندن به زبان فارسى و ترجمهي قرآن را مطرح مىكنند كه با همان انگيزههاى دفاع و يا رد زبان فارسى، عدهاى موافق و يا مخالف مىيابند.
پيشينه زبان فارسى درى
از مباحث ارزشمند مؤلف در اين كتاب، تحقيق در خصوص وضعيت زبان فارسى درى است. در اينجا نويسنده توانسته است سر نخهاى جديدى به دست آورد كه برخى فرضيهها را مبنى بر رواج زبان فارسى درى در قرون اوليهي اسلام در اغلب مناطق ايران تأييد مىكند و نشان مىدهد كه فارسى به درجهاى از كمال رسيده بود كه قبل از نگارش به زبان عربى، توانست در قالب خط عبرى، مانوى، سريانى و شايد هم پهلوى درآيد.
در بخش ديگرى نويسنده، با ذرهبينى در ظلمات منابع به دنبال واژگان و معانى فارسى در اسناد و آثار عربى مىگردد و به تعدادى واژه، و امثال فارسى و چند قالب شعرى فارسى دست مىيابد كه وارد زبان عربى شده است. مؤلف با تفحص و جستجوى جشنهايى چون نوروز، سده، مهرگان، جشنهاى مربوط به ماه بهمن، هديه به خلفا و اميران در عيد نوروز كه يك رسم ساسانى بوده، و نيز آيينهايى چون «بر نشستن كوسه»، «سوگ سياوش»، «جشن تيرگان» مربوط به آرش كمانگير، و خاطرات باستانى ايران در آثار عربى ذره ذره و لايه لايه منابع را جستجو مىكند، نوروزيههاى شعر عربى را بر مىشمارد، تقدس نوروز را از ديدگاه روايات شيعه مورد بررسى قرار مىدهد، يادكرد احترامآميز عربها از ايران باستان، انوشروان و ديگر شاهان باستانى اين سرزمين را بازگو مىكند، افتخار بسيارى از بزرگان و اقوام را به انتساب به شاهان ايرانى و ريشهداشتن در ايران باستان نشان مىدهد؛ همچنين نشان مىدهد كه فارسىگريزان معروف هم هيچ كينه و دشمنى با شاهان ايرانى ندارند، و ايشان گاه سخت مورد احترام هستند، چندان كه براى احترام و تكريم عثمان بن عفان او را با شاهان ايرانى مقايسه مىكنند، از شخصيت محترم و آبرومند بنو احرار شواهدى ارائه مىدهد و... . همچنين نمونههاى متعددى را ارائه مىکند كه كتب تاريخى اسلام با تاريخ شاهان ايرانى شروع مىشود بهگونهاى كه خواننده احساس مىكند، تاريخ ايران باستان جزئى از تاريخ اسلام است[11].
در پايان اين بخش مشبع چنين نتيجه مىگيرد: «پس از نقل اين روايات، ناچار از خود مىپرسيم كه يك مرد ايرانى، حتى اگر اسلام وطنى پيشه كرده باشد، چگونه مىتواند در چنين فضايى «ايرانيت» خود را فراموش كند؟».
سير تحول زبان عربى در ايران
انگيزهي بسياري از ايرانيان براي عربىآموزى، پيوستن به نظام ادارى و استفاده از مزاياى حكومتى و نيز انگيزههاى دينى بوده است. كارگزاران دولتى و دهقانان كه طبقات مرفه و اهل علم و ادب و واسطهي مردم و حكومت براى جمعآورى ماليات بودند، بنا به ضرورت زمان به سرعت عربى آموختند. از ديگر سو، حاصلخيزى و پيشينهي فرهنگ و ادب اين سرزمين موجب شد كه ايران يكى از مراكز علمى مهم جهان اسلام با زبان رسمى عربى شود. ايرانيان بسيارى با انگيزههاى مختلف از جمله كسب مقام علمى و احياء اعتبار و شخصيت از دست رفته، در علوم مختلف دينى و ادبى سرآمد روزگار شدند. نويسنده نشان ميدهد كه برخى مؤلفان صحاح و تعدادى از اديبان بزرگ زبان عربى در ايران به دنيا آمدند و در همين آب و خاك از دنيا رفتند.
نويسنده از اين جستجوى درازدامن و جمعبندى شواهد ريز و درشت و مستقيم و غير مستقيم نتيجه مىگيرد كه فضاى رسمى و دولتى و علمى جامعهي ايران در سه قرن اول هجرى كاملا عربى است، به گونهاى كه همه چيز رنگ عربى دارد، كمتر عربنژادى در ايران احساس غربت مىكند، فرهنگ و زبان ايران در محافل رسمى، در غبار فراموشى فرو خفته است، نام اميرانى كه ثعالبى كتابهاى را خود را به آنها هديه داده، ايرانى است، اما همگى سخت از كتابهاى عربى استقبال كردهاند و شايد هيچ يك توقع كتابى به زبان فارسى نداشتهاند. در دمية القصر با نام ايرانى شاعران عربىسرا روبرو مىشويم كه از ترس اتهام به عيب عجمه و احتمالا براى كسب رضايت ممدوحان خود به تقليد از اشعار شاعران عرب مىپردازند و از هر اثر و نشانهاى از زبان فارسى و آيين و رسوم ايران دورى مىكنند. در همين روزگار وزير بلند آوازهي ايرانى صاحب بن عباد چنان فارسى ستيزى مىكند و به زبان عربى تعصب مىورزد كه به نظر مىرسد حساسيت او نسبت به زبان عربى بيشتر از قرآن كريم است.
ثعالبى و بديعالزمان همدانى و ابوريحان بيرونى، أبوحاتم صاحب كتاب اعلام النبوة، ابوالحسن عامرى و زمخشرى همگى در آثار خود به تضعيف زبان فارسى و تقويت عربى همت گماشتهاند. براى توضيح بيشتر بايد دانست كه عربىدانان اين دوره به دو گروه تقسيم مىشوند: برخى اسلام را نه يك دين بلكه سازندهي شخصيت و جايگزينى براى وطن و ملت مىدانند و با عشق به اسلام، هويت ملى و سياسى خود را به فراموشى مىسپارند؛ برخى نيز كه از قِبَل زبان عربى به شهرتى علمى و يا مقامى دولتى دست يافتهاند، شمشير منافع خود را براى مبارزه با زبان فارسى و حمايت از زبان عربى تيز مىكنند.
زبان عربى در ايران پس از قرن چهارم
از قرن چهارم به بعد اندكاندك، راه عربى در ايران از عربى ديگر كشورها جدا شد، زيرا ايرانيان مشتاقانه به عربى رو آوردند و به سرعت شيفتهى لفظ پردازىهاى عالمانه و آرايههاى پيچدرپيچ شدند تا سرانجام خود بزرگترين آثار صنعتزدهى اين زبان را پديد آوردند. هرچه زبان متصنعتر مىشد، بيشتر از دسترس مردم عادى دور مىگشت. از ديگر سو، لهجههاى متعدد عربهاى ايران، با هم اختلاف فراوان داشتند و هم از عربى فصيح به كلى متفاوت بودند. حال بنا بر اين توضيحات، مىتوان به سه پديده كه در سرنوشت زبان مردم ايران تأثير قاطع داشته است، اشاره كرد:
1- ايرانيان هيچ وقت به زبانهاى محلى اعراب كه همان لهجههاى قبائل مختلف باشد، علاقهاى نشان ندادند، بلكه در زندگى هر روزشان تنها از زبان مادرى خود بهره مىجستند.
2- عربهاى ساكن ايران، اندك اندك لهجههاى قبيلههاى خود را رها كرده، فارسىگو شدند.
3- عربها و ايرانيان ناچار بودند زبان فصيح عربى را كه روزبهروز بيشتر از تودههاى مردم دور مىشد و به اشراف و دبيران و درباريان و يا به مجامع دينى اختصاص مىيافت، با زحمت بسيار بياموزند.
دور افتادگى زبان فصيح عربى از زبانهاى زندهي گفتارى اين زيان را داشت كه سرانجام، خود تبديل به يك زبان يكپارچهي نوشتارى شد، و از تحرك باز ايستاد، و حريصانه واژههاى كهن را حفظ كرد و همهى توان خود را در راه آرايه و لفظپردازى هدر داد. همين زبان است كه در مجامع دينى و آموزشى ايران زنده مانده است.
عربى ايرانى با صبغهى آموزشى و جنبه تعليمى که در درجهي اول بر آموزش استوار بود نه ذوق، موجب مىشد كه عربىشناسان سرزمينهاى عربى بخصوص عراق، اديبان عربىنويس ايران را به ضعف در عربيت، يا به عجمه (فارسىزدگى) متهم كنند، نه تنها ابنمقفع و بعدها ابوالفتح بستى و ابنسينا و شاگردش بهمنيار را چنين نسبتى مىدادند، كه خودِ ثعالبى را با 80 كتاب در عربى، و يا باخرزى صاحب دمية القصر را از اين عيب مبرا ندانستند. به اين دلايل است كه مؤلف كتاب چالش... مىكوشد عربى ايران را، أولا از عربى ديگر كشورها متمايز سازد، و ثانيا نشان دهد كه اين عربى علىرغم گستردگى شگفتآورى كه منابع كهن از آن جلوه مىدهند، در حوزههايى معين محدود مانده بود. مؤلف كه گويى كشف اين نكات را از موفقيتهاى خود تلقى مىكند، مىخواهد با اين شيوه، فضاى لازمى را كه فارسى در آن نفس كشيده و پويا شده، بازيابى كند. در اين موارد، مؤلف از هويت ايرانى يا نقش زبان فارسى در آن، چندان سخن نمىگويد، اما گويى ميل دارد كه خواننده خود، چنين نتيجهگيرى كند كه زبان فارسى پيوسته توانسته است با بندهاى ناپيدا و ناملموس خود، اقوام ايرانى را كم و بيش به هم پيوند زند.
به هر حال از قرن چهارم بود كه فارسىنويسى به شكلى كاملا جدى آغاز شد. نويسندگانى ايرانى، فارسى مىنويسند و دليل كار خود را ناآگاهى مردم نسبت به زبان عربى اعلام مىدارند و ادعا مىكنند كه زبان عربى، مخصوص طبقات خاصى از مردم است. بر اساس يك تحقيق،60 درصد شاعران عربىسراىِ ايرانى از طبقات حاكم بودهاند. جرجانى بخشى از ذخيرهي خوارزمشاهى را به زبان عربى مىنويسد تا مردم عادى آن را نفهمند، و در اين روزگار است كه اصطلاح عام در مقابل خاص براى كسانى رايج مىشود كه عربى نمىدانند.
شاعران و اديبان، دبيران و دهقانان، غالبا با انگيزهي كسب مقام و يا حفظ موقعيت، و دينداران و عالمان دينى كه آشنايى با زبان عربى به عنوان زبان دين و قرآن از نشانهها و علائم معرفت و آگاهى و در نتيجه، تمايز از مردم عادى محسوب مىشده است، به آموختن زبان عربى روى آوردند، در نتيجه، مردم كوچه و بازار كه نه اهل علم بودند و نه شغل دولتى داشتند، انگيزهي خاصى نه براى آموزش عربى فصيح داشتند و نه يادگيرى لهجههاى رايج در بين قبائل عرب. بدين سبب در كنار حاكميت عربى بر محافل رسمى، در گوشهوكنار منابع اين دوره خبر از ناآگاهى مردم شهرهاى مختلف مثل اصفهان و فارس نسبت به زبان عربى ديده مىشود. ثعالبى از كسادىِ زبان عربى اظهار نگرانى مىكند و متنبى در قصايد خود از بيگانگى مردم ايران با زبان عربى شكايت مىكند.
در پايان اميد است كه پژوهشگران، ايراندوستان و كليهي كسانى كه به نوعى علاقمند به زبان فارسى و عربى هستند، به ويژه، كسانى كه در زمينههاى زبانشناسى و ادبيات تطبيقى كار مىكنند، به مباحث اين كتاب كه به منزلهي برآيندى از تلاشهاى گذشتگان و دستاوردهاى پژوهشى درازدامن مؤلف است، توجه جدى كنند، با اين آرزو كه جامعهي فرهنگى ما قدردان تلاشهاى خالصانه و طاقت فرساى محققان خود باشد.
Iranian Journal
of the
Arabic Language and Literature
Editor – in – chief:
D: Azartash Azarnoush
Fall 1384
No.4
First Year
Price 15000 RIS.
Contents
1. Rational Deductions A Topic Chosen from amon Fundamental Syntactic and Morphological Issues
Moһammad Ebrāhīm Šūštarī (ph.d)
2. Religious Commitment in Sharif Razi Poetry
Ŕbd-ol-ġanī Īrvānīzāde (ph.d)
3. The Method of discourse analysis in poetry
Farāmarz-e mīrzāəī (Ph.d). Nāhīd-e Naşīhat (M.T)
4. A Comparative Study of the Poems of Ábd-Al Wahhāb al-Bayātī and Nazem Hekmat
Ķalīl-e Parvīnī (ph.d) Şeddīqe-ye Hoseynī (M.T)
5. Tawfīq al-Hakīm's Biography & Works
Narges Qandīlzāde(M.T)
6. The Discourse of Mysticism in Jubrān Ķalīl Jubrān's Works
Álī salīmī (ph.d) . Mahmūd Šahbāzī (M.T)
7. Investigating the Shift in Iġrāq in old Arabic Criticism (a case study of Mutinabbī’s poetry)
Álī Mohammadī (Ph.d)
Rational Deductions
A Topic Chosen from among Fundamental Syntactic and Morphological Issues
Moһammad Ebrāhīm Šūštarī (ph.d)
Assistant professor of Šahīd Beheštī University
Abstract:
It should be made clear that in spite of some similarities between syntactic and grammatical analogy and rational or philosophical analogy, they are very different from each other. Syntactic analogy is of originality in language, however after the fourth century some grammarians entered the rational deduction in to syntactic domain, and this issue is a clear fact to the grammarians. The second fact is that this linguistic deduction is generalizable in all grammatical and syntactic matters in such a way that Hamzeh Kasaii, Koufeh's principal, believes that: syntax is a science based on deduction and this deduction is applicable in all matters. Yet, the third fact is related to the lack of knowledgable grammarians, and nence there is a need to train somd in this field, since improving the knowledge of grammarians on these deductions is very advantageous in boosting their academic level. This paper introduce four syntactic deductions which are based on intellectual basis in Arabic language.
Keywords: syntax, analogy, Goal Invalidater, summary A bridger, The Equallizer and The syntactic cause Imposer.
Religious Commitment in Sharif Razi Poetry
Ŕbd-ol-ġanī Īrvānīzāde (ph.d)
Assistant professor of Esfahan University
Abstract:
In addition to his well-known religious and social status, Al-Šarīf Al-Radī poetry is considered as a great poet.
He is one of the outstanding Arab poets, who is parallel to such great poets of the Abbāsīd's era as Abū-Tamām, AL-Buhturīy, and al-Mutianabbī. But what makes him distinct from others is his religious commitment which is obvious almost in all of his elegies. This commitment is more tangible in his most important works such as ghazal, ecomiastic verse, Fakhr, Resa, and it is originated mainly from his noble origin, and also his religious, intellectual social and political status at that time. This paper seeks to demonstrate this commitment through his ecomiastic verse and other kinds of verse.
Keywords: Al-Šarīf Al-Radī, religious commitment, true affection, ecomiastic verse, Resa, Fakhr, ghazal.
The Method of discourse analysis in poetry
Farāmarz-e mīrzāəī (Ph.d)
Associate professor of Bū Álī-e sīnā university
Nāhīd-e Naşīhat
M.T in Arabic language and literature
Abstract: