روش گفتمان‌كاوي شعر

دكتر فرامرز ميرزايي[1]

 ناهيد نصيحت[2]

چكيده

در «بوطيقاي مدرنيسم» تنها «متن» و جوهر ذاتي آن مهم است نه چيزي ديگر. يكي از مسائل اهتمام برانگيزِ اين بوطيقا موضوع «گفتمان» و «گفتمان‌كاوي» است. در گفتمان­كاوي يك شعر لازم است كه چهار محور اساسي: «زبان، موسيقي، تصوير‌گري (تصوير‌پردازي) و تجربه­ي بشري (ساخت عاطفي)، به علاوه­ي موضوع بينامتني (intertextuality) مد نظر قرار گيرد، تا متن ادبي به ‌خوبي فهميده شود.

كليدواژه‌ها: متن، گفتمان كاوي، شعر، بوطيقا، بينامتني.

 

طرح مسئله

فهم متن ادبي در مقام آفرينش كلامي همزاد نقد ادبي بوده است. «ادبيات چيست و خاستگاه آن كجاست» دو پرسش اساسي و هميشگي است كه ذهن ارزيابان ادبي را به خود مشغول داشته ‌است. نظرياتي كه در اين‌باره ارائه شده، در نقد ادبي به بوطيقا Poetics))، (شعريت يا نظريه‌ي ادبي) مشهور است. ژرار ژنت (مدخل...‌، ص80)


 

ناقد معاصر فرانسوي، بوطيقا را دانشي پير و نوجوان دانسته است. اين سخن هم به پيشنيه‌ي كهن بوطيقا در يونان باستان اشاره دارد، و هم به نظريه‌هاي ادبي نوين در قرن بيستم.

بوطيقا هميشه در پي شناخت قوانين عامي است كه ناظر بر خلق يك اثر مي‌باشد،  و البته اين قوانين را از درون خود ادبيات مي‌جويد. معروف‌ترين بوطيقا‌ها، بوطيقاي ارسطو است كه نظريه‌اي در باب ويژگي‌هاي برخي از گونه‌هاي سخن ادبي است (تودوروف، ص21-20) و به ‌منظور بررسي ادبيات در مقام آفرينش كلامي ارائه شد (مكاريك، ص65). بوطيقاي او هميشه مورد توجه ناقدان بوده است.

در ادبيات كهن عربي به‌ويژه قرن‌هاي سوم و چهارم ناقداني مانند ابن‌سلام جمحي،  جاحظ، عبدالقاهر جرجاني و عبدالعزيز جرجاني نظريه‌هاي ادبيِ درخور توجهي ارائه كرده‌اند. آنان شعر را صنعت يا علمي مستقل دانسته‌اند: «إن الشعر صناعة وثقافة يعرفها أهل العلم كسائر أصناف العلم والصناعات» (ابن‌سلام، ص3). يا اين سخن نغز كه هنوز هم ماندگار است: «الشعر صناعة وضرب من النسج وجنس من التصوير» (جاحظ، ص132). ‌حازم قرطاجني (ص91) نيز تلاش درخوري نموده تا نظريه‌ي محاكات ارسطو را توضيح دهد. وي با بيان آراء فارابي و ابن سينا در اين خصوص، انواع محاكات را به‌خوبي تبيين نموده است و مي‌نويسد: «وكلما اقترنت الغرابة والتعجيب بالتخييل كان أبدع»، و در پايان نتيجه مي‌گيرد كه: «فلذلك كانت الحاجة في هذه الصناعة إلى اختيار اللفظ وإحكام التاليف أكيدة جدا» (همان، ص129). اين مباحث به‌خوبي روشن مي‌كند كه مفهوم صنعت در نزد آنان، ‌همان مفهوم ارسطويي بوده است (الطريسي، ص42).

با آغاز قرن بيستم، و در اثر پژوهش‌هاي زبان‌شناسانه، نظريه‌ي ادبي هم متحول شد. هنگامي‌كه ويكتور شكلوفسكي، فرماليست روسي، رساله‌ي پيشتاز خود را با عنوان هنر به ‌مثابه­ي تمهيد انتشار داد، اين تحول آغاز گرديد. از آن پس نظريه‌ي ادبي شاهد نشو و نماي شگرفي بوده است. حتي معناي واژه‌هاي ادبيات، خواندن، نقد، دگرگوني عميقي را از سر گذرانده است (ايگلتون، ص1). در نتيجه­ي اين رويكرد علمي به نظريه‌ي ادبي بوطيقاي مدرنيسم (modernist poetics) شكل گرفت كه بر اساس آن همه چير تحت تأثير «متن» رخ مي‌دهد. ديگر زمينه‌ي فرهنگي كه فينفسه به متن معنا ببخشد وجود ندارد، و عواطف نيز از خود متن بهوجود مي‌آيد، به عبارت ديگر «اين تجربه،  تجربه‌ا‌ي شعري است كه بهعنوان تجربه­ي شخصي به متن وارد نمي‌شود بلكه به دقت از تركيب و ساخت خودِ متن ناشي مي‌شود» (ديويس و فينك، ص4).

بدين ترتيب دانشي به نام دانش متن (علمالنص) شكل گرفت كه «وظيفه­ي آن توصيف روابط داخلي ‌و خارجي ساخت‌هاي‌ متن در سطوح مختلف، و شرح مظاهر متعدد كاربرد زبان به همان شكلي است كه در علوم مختلف تحليل مي‌‌گردد. اين مفهوم جديد كه در دهه­ي هفتادِ قرن بيستم شكل گرفت، در فرانسوي(scince du texte)  ناميده شد، و معادل انگليسي آن نيز واژه­ي  (discourse analysis)گرديد. در ديگر زبان‌ها هم به ‌همين دو مفهوم ترجمه شده است، لذا ترجمه‌ي آن در عربي به «علم‌النص» قابل قبول مي‌نمايد، اگرچه مدت‌هاست كه به «تحليل متون» مشهور گشته است» (فضل، ص294). در دانش متن، تنها جوهر داتي اثر و تبيين زواياي مختلف آن مهم است و بس.

نظريه‌هاي ادبي كه از طرف صورت‌گرايان (قالب­گرايان) روس چون: حلقه‌ي باختين، حلقه‌ي زبان‌شناسي پراگ، مكتب ريخت‌شناسي، مكتب پديدارشناسي، نقد نو، نو‌ ارسطوئيان شيكاگو، نشانه‌شناسي، ساختارگرايي، در طول قرن بيستم ارائه گرديد، مراحل اساسي اين رويكرد علمي به‌شمار مي‌آيد (ايگلتون، ص75-72).

واژه‌هاي «گفتمان» و «گفتمان‌كاوي» از اصطلاحات اهتمام برانگيزِ اين رويكرد علمي است كه فراواني كاربرد آنها، نشان از اهميت مباحث آن در نزد ناقدان ادبي با گرايش زبان‌شناختي دارد، و گاهي نيز مترادف «علم‌النص» به كار رفته است. نظريه‌هاي ادبيِ ساختارگرايي و فراساختارگرايي هر كدام به‌نحوي در فهم متن و خوانش آن نوعي تمركزگرا بودند، يعني: يك مسئله‌ي اصلي را محور فهم متن قرار مي‌دادند اما با تمركززدايي يا به تعبير ژاك دريدا (ص10) «در غياب يك مركز يا خاستگاه، هر چيزي به «گفتمان» بدل شد، يعني نظامي كه در آن مدلول مركزي يا استعلايي قطعا هيچ­گاه حضوري بيرون از يك نظام تمايزات نداشته است، و همين امر، قلمرو و بازي دلالت را تا بي‌نهايت بسط ‌مي‌دهد».

يكي از مسائل مهم گفتمان‌كاوي ادبي تعريف يك روش براي آن است. غالبا كساني كه در اين زمينه سخن گفته يا نوشته‌اند، كمتر متعرض بيان روشي براي گفتمان‌كاوي شده‌اند. اين مقاله بر آن است تا با بررسي گفتمان و مسائل مربوط به آن، عناصر اساسي گفتمان‌كاوي‌ شعر و معيارهاي آن را ارائه نمايد.

 

1- اصطلاح گفتمان

گفتمان(discourse)  اصطلاحي است زبان‌شناسي كه به سرعت وارد علوم انساني شد و كاربرد وسيعي يافت. ظاهرا اولين بار زليگ هريس آن را در كتاب تحليل گفتمان به‌كار مي‌برد (بهرامپور، ص22). در ايران براي اولين بار آن را داريوش آشوري در مقاله­ي «نظريه‌ي غربزدگي و بحران تفكر در ايران» به كار برده است (عضدانلو، ص15). البته اين اصطلاح گاهي به «گفتار» (بارت، گفتار...، صص83-3) و گاهي نيز، با استناد به متون گذشته فارسي، به «سخن» ترجمه شده است. بابك احمدي در كتاب ساختار و تأويل متن (ص712) با بيان اين گفته‌ي ناصر خسرو كه «قول سخني باشد كوتاه و معني دار... پس نطق سخن دانسته باشد و ناگفته، و كلام منطق گفته باشد...»، كاربرد واژه­ي سخن را در برابر (discourse) كاربرد مناسبي مي‌داند، و خود نيز آن را به سخن ترجمه كرده است تا شايد جا بيفتد.

در عربي واژه‌ي «خطاب» معادل گفتمان است. اين واژه در فرهنگ لغت لسان­العرب (ماده­ي خ­ط­ب، 1/360) به معني كلام تعريف شده است: «الخطاب والمخاطبة: مراجعة الكلام ... . وذهب أبواسحاق إلى أن الخطبة عند العرب الكلام المنثور المسجع ونحوه...». زمخشري (أساس البلاغة، ص239) نيز به همين معني اشاره دارد:«خطب خاطبه أحسن الخطاب: هو المواجهة بالكلام...». وي همچنين در تفسير كلمه­ي خطاب در آيه‌ي ﴿وشددنا ملكه وآتيناه الحكمة وفصل الخطاب﴾ بيان نموده كه (کشاف، ص80): «ويجوز أن يراد بالخطاب القصد الذي ليس فيه اختصار مخلّ وإشباع مملّ ومنه ما جاء في صفة كلام رسول‌الله صلي ‌الله ‌عليه وسلم: فصل لانذر ولاهذر». اين گفته بسيار شبيه به مفهومي است كه امروزه از واژه‌ي گفتمان فهميده مي‌شود كه گاهي آن را مرادف كلام ‌دانسته‌اند.

اولين كتابي كه در زمينه‌ي مسائل نقد زبان‌شناسي نوين در دنياي عرب نگاشته شد كتاب مشكلة البنية نوشته­ي زكريا ابراهيم در سال 1976 بود. بعد از وي نويسندگاني مانند صلاح فضل و عبدالفتاح كيليطو و صدوق نورالدين و محمد براده و نجيب العوفي و عبدالملك مرتاض، كتب و مقالات فراواني در اين زمينه نوشتند. واژه‌ي گفتمان نيز توسط همين ناقدان وارد حوزه نقد عربي گشت. نكته­ي قابل توجه اين است كه اين مباحث جديد، توسط محققان كشورهاي مغرب عربي (مراكش، تونس و الجزائر) وارد حوزه­ي ادبيات عربي شد زيرا آنان ضمن آشنايي با زبان فرانسوي،  با اين مباحث جديد نيز آشنا بودند (عزَّام، تحليل... ص34).

 

2- تعريف گفتمان و انواع آن

نشانه‌شناسان اولين كساني بودند كه به اين مفهوم اهميت دادند و آن‌ را به عبارت‌هاي كلامي‌ا‌ي تعريف كردند كه مصاديق خارجي­شان آن قابل تشخيص و تعيين است (الحربي، ص60). ساختارگرايان نيز گفتمان را واحد مشخصي از زبان دانستند كه بلندتر از جمله بود، و تحليل گفتمان را تحليل و بررسي اين واحدها تعريف مي‌كردند (بارت، گفتار، ص83). نظريه‌پردازان تعاريف گوناگوني از اين اصطلاح با الفاظ متفاوت ولي معاني تقريبا يكسان ارائه كرده‌اند:

«گفتمان قطعه‌اي از زبان بامعناست كه اجزاي آن به‌نحوي با هم مرتبطند و هدف خاصي دارد»، يا اين كه «گفتمان محصول ارتباط و تعامل مباشران گفتگو در بافتي اجتماعي و فرهنگي است»، و يا «گفتمان عمل گفته يا كنش در مقابل محصول گفته يا متن كه بازنماي ساخت صوري‌‌ گفتمان است مي‌باشد» (يارمحمدي، ص1).

اين تعاريف نشان مي‌دهد كه گفتمان «شكلي از كاربرد زبان است» (وان‌دايك، ص16) كه مي‌توان آن را به كمك نهادها و تأسيساتي كه گفتمان با آنها مرتبط است و همين‌طور بر اساس موقعيت يا موضعي كه گفتمان از آن بر مي‌خيزد و نيز موضع يا جايگاهي كه براي گوينده در نظر مي‌گيرند، مشخص ساخت (مك دانل، ص58). لذا براي تبيين مفهوم گفتمان بايد بين زبان محض، كه نظامي هماهنگ است، و زباني كه درهنگام كاربرد استفاده مي­شود، تمايز قائل شويم، زيرا زبان در هنگام كاربرد پديده‌ي اجتماعي است كه محكوم به برخي شرايط اجتماعي مي‌باشد (الحربي، ص41).

با يك تعريف عام مي‌توان گفتمان را «نظام بياني متقن و دقيق» دانست (همان، ص40) كه برگيرنده­ي مجموعه‌اي از توليدات فكري است كه به قصد رساندن آن به خواننده (گيرنده) از طريق متون نوشتاري يا شنيداري و ديداري بيان مي‌شود. اين افكار، ديدگاهي كلي يا جزيي از مسئله‌اي موجود يا فرضي به ما مي دهد (همان، ص43). درنتيجه گفتمان، عملياتي است ارتباطي كه بين فرستنده متن (فاعل نويسا) و گيرنده­ي پيام متن (فاعل خوانا) جريان مي‌يابد و شكل مي‌گيرد.

هنگامي كه كلام كاربرد ادبي مي‌يابد «گفتمان ادبي» شكل مي‌گيرد. لذا مي‌توان گفت: «گفتمان ادبي نظامي دلالتي و اشاره‌اي با يك ساخت زباني است كه عناصر آن را آواها و واژه‌ها، ساخت نحوي و دلالت معنايي و كاربردي آن تشكيل مي‌دهد. زبان در گفتمان ادبي هم بيانگر خود است و هم با تصويري كه از اشياء خارج از خود ارائه مي‌دهد، آن‌ها را روشن مي‌كند. لذا هر سخني در مورد زبان بايد در زبان و با آن باشد و نبايد از غير زبان در تفسير و تحليل آن كمك گرفت (السد، ص290، که از عياشي «اللغة و الأشياء» در الموقف الأدبي، ش233 نقل کرده). ويژگي‌هاي زباني اين گفتمان آن را از سياق خبري و عادي درآورده و به آن يك نقش تأثير گذار و زيبائي­شناختي مي‌دهد («مولي»).

اگرچه مؤلفه‌ي اصلي گفتمان ادبي زبان و عناصر آن است، اما موقعيت اجتماعي در تعريف گفتمان نقش اساسي دارد. با نگاهي به مجموعه‌ي تعاريف ارائه شده مي‌توان اذعان نمود كه گفتمان يك تعامل اجتماعي و ناشي از روابط افراد جامعه انساني با يكديگراست که هم از درون اجتماع پديدار مي­شود و هم بر زمينه‌هاي اجتماعي آن تأكيد دارد. لذا «مفهوم گفتمان تأكيد بر فرايندهاي اجتماعي دارد كه مولد معناست، گفتمان‌ها مجسم كننده­ي معنا و ارتباطات اجتماعي‌اند (عضدانلو، ص17).

از تعاريفي كه ارائه شده است مي‌توان گفت كه دو رويكرد اساسي و متفاوت، اما مرتبط، به گفتمان وجود دارد: «يكي به «قطعه‌ي بزرگ زباني» اشاره دارد و ديگري به «سازمان‌بندي اجتماعي» محتواها در كاربرد. اولي وجه مشخصه­ي رويكرد زبان‌شناختي است، و از سنتي انگليسي-امريكايي برخاسته است، و دومي، وجه مشخصه‌ي رويكردهايي است كه از منظر اجتماعي به آن مي‌نگرد و با سنت فرانسوي پيوند خورده است و هم­پوشي چشمگيري بين اين دو وجود دارد» (مكاريك، ص256).

در مباحث گفتمان‌كاوي كمتر به تقسيم گفتمان و انواع آن پرداخته‌اند. زيرا با توجه به موضوع و مفهوم گفتمان مي‌توان آن را تحت يك عنوان خاص جاي داد. اما با توجه به تعاريف گفتمان كه آن را مجموعه‌اي از عبارت‌هاي وابسته به يك نظام معين مي‌داند، و همچنين ويژگي كاربردي زبان، مي‌توان از گفتمان‌هاي گوناگوني مانند: گفتمان علمي،  گفتمان ديني و گفتمان ادبي يا.... نام برد.

حنفي («تحليل الخطاب»، ص23)، انديشمند و ناقد مصري، براي درك و تحليل بهتر گفتمان، آن را در 9 مقوله تقسيم كرده است. وي گفتمان‌ها را بر حسب پيچيدگي، عمق و دايره­ي شموليت به ترتيب زير آورده است: 1- گفتمان ديني 2- گفتمان فلسفي 3- گفتمان اخلاقي 4- گفتمان قانوني 5- گفتمان تاريخي 6- گفتمان سياسي- اجتماعي 7- گفتمان ادبي- هنري 8- گفتمان تبليغاتي- اطلاعاتي 9- گفتمان علمي منطقي. وي گفتمان‌هاي دوم تا چهارم را شكل‌هاي تحول­يافته‌ي گفتمان ديني مي‌داند و گفتمان‌هاي پنجم و ششم را به گفتمان اول ربط داده (همان، ص 26-24)، و گفتمان‌كاوي ادبي- هنري را اين‌گونه تعريف كرده است (همان، ص26): «گفتماني است نقدي كه آثار ادبي و هنري را به منظور بيان زيبايي‌ها، تصويرگري‌ها و روش‌هاي آن، و قدرت تأثيرگذاري برگيرنده­ (خواننده) و برانگيختن احساس وي، و ميزان ابداع و نوآوري آنها از جانب اديب و هنرمند  تحليل مي‌كند. گفتماني است كه بين ذات ادب و موضوع آن، بين نگرش اديب و هنرمند و واقعيتي كه تصويرش مي‌كشند، ارتباط برقرار مي‌كند. زيرا حقيقت، در گفتمان ادبي، در زيبايي يعني سطح وجداني و احساسي، و نه در سطح عقلي محض نهفته است.

چارلز ويليامز موريس، فيلسوف پراگماتيست امريكايي، نيز با دسته­بندي انواع نشانه‌ها، گفتمان را به سه دسته­ي اصلي: «علمي»، «زيبايي­شناسيك» و «فن‌آوريك» تقسيم كرده است (نقل اصطلاحات از: احمدي، ص30). منظور وي از زيبايي‌شناسيك همه­ي اقداماتي است كه در زمينه‌ي ادبيات و هنر خصوصا شعر صورت مي­گيرد.

 

3- عناصر گفتمان

ناقداني كه درباره گفتمان سخن گفته‌اند، اركان و عناصر گوناگوني را به عنوان مهم‌ترين جنبه‌هاي آن بيان كرده‌اند. شايد بتوان آن‌ها را تحت عنوان دو عنصر كليدي كه يول و براون بيان نموده‌اند، قرار داد. از نظر آنان، دو عنصركليدي كه مستلزم توجه كافي است و در تحليل يك گفتمان بايد به آن‌ها توجه كرد، بافت متن و بافت موقعيت است. «منظور از بافت متن (context) اين است كه يك عنصر زباني در چارچوب چه متني قرار گرفته و جملات ماقبل و مابعد آن عنصر در داخل متن چه تأثيري در تبلور صوري، كاركردي و معنايي آن دارد. در بافت موقعيتي (context of situation) كه از آن به بافت غيرزباني هم ياد مي‌كنند، يك عنصر يا متن در چارچوب موقعيت خاصي كه توليد شده است، مد نظر قرار مي‌گيرد. بافت‌هاي فرهنگي، اجتماعي، محيطي و سياسي همگي از اين نوع هستند (بهرامپور، ص24). اين دو بافت را «كاربرد زبان، شناخت و تعامل در بافت­هاي اجتماعي و فرهنگي» نيز نام برده‌اند (وان دايك، ص71).

در بافت متن، نحوه­ي كاربرد زبان، و در بافت موقعيت، شناخت و تعامل در بافت­هاي اجتماعي، فرهنگي و سياسي نمايان مي‌شود كه به وسيله­ي امكان تشخيص تأثيرگذاري عوامل فرهنگي، اجتماعي و سياسي بر گفتمان مهيا مي‌شود. در مطالعات گفتمان‌كاوي، اين دو بافت به دو رويكردي كه ذكر شد، برمي‌گردد: رويكرد زبان‌شناختي كه توجه­اش معطوف به ويژگي‌هاي صوري قطعات زباني بزرگ‌تر از جمله است، مانند: بسامد واژه‌ها، ساختار نحوي، هم آيي‌هاي واژگاني، نظم ساختارهاي خود متن و... (مكاريك، ص256)، و رويكرد اجتماعي كه در آن، متن جايگاهي مادي دارد كه به طور اجتماعي شكل گرفته است. در اين رويكرد همه­ي توجه به ساختمان اجتماعي گفتمان معطوف است و امر اجتماعي را تنها از طريق نمود آن در متن (نوشتاري يا گفتاري) مي‌توان شناخت (همان، ص258).

4- گفتمان‌كاوي شعر

گفتمان‌كاوي از دهه‌هاي60 و70 ميلادي قرن بيستم وارد حوزه­ي پژوهش‌هاي ادبي شد و گسترش يافت. پژوهش‌گران ادبي امروزه با دو رويكرد اجتماعي و زبان شناختي، توجه درخوري به گفتمان شعري شاعران و بررسي عناصر، اركان، ساختار و نيز ويژگي‌ها و نشانه‌هاي خاصي كه آن را از ساير گفتمان‌هاي ادبي متمايز مي‌كند، داشته‌اند و هر كدام به سبك و اسلوب ويژه­ي مورد تأييد خود، به تحليل اشعار پرداخته‌اند.

در رويكرد اجتماعي به گفتمان­كاوي، وظيفه‌ي اصلي مطالعه‌ي گفتمان، فراهم آوردن توصيفي يك پارچه از ابعاد اصلي گفتمان است: «چگونه كاربرد زبان بر باورها و تعامل تأثير مي‌گذارد، يا برعكس، چگونه تعامل بر نحوه­ي سخن­گفتن مردم تأثير مي‌گذارد، و يا چگونه، باورها كاربرد زبان و تعامل را كنترل مي كنند» (وان دايك، ص18).، و به عبارتي، كاربرد زبان و تفكر به شكل هميشگي و كاركردي، در تعامل اجتماعي گفتمان متجلي مي‌شود (همان، ص72). در اين رويكرد، گفتمان‌كاوي از بدو پيدايش در صدد بوده تا نشان دهد كه هيچ متن يا گفتار و يا نوشتاري بي‌طرف نيست بلكه به موقعيتي خاص وابسته است. اين امر ممكن است كاملا ناآگاهانه و غيرعامدانه باشد (بهرامپور، ص52)، زيرا گفتمان‌ها بر حسب زمان و مكان متفاوتند و در بستر آن دو تحقق مي‌يابند (مك‌‌دانل، ص55).

رويكرد زبان شناختي به گفتمان‌كاوي مورد توجه جدي پژوهش گران ادبي بوده است. از نظر آنان اصطلاح گفتمان‌كاوي براي يك مجموعه هماهنگ از اقدامات روشمند تحليل متن است كه «ساخت كلي پنهان در متن و مظاهر خارجي آن را تحليل مي كند» و مي‌توان ريشه­ي آن را در دو رويكرد بزرگ يعني «رويكرد زباني و رويكرد ساختاري يافت. در رويكرد اول به سطح داخلي متن كه فراتر از جمله است، توجه مي‌گردد و در رويكرد دوم به بنيادهاي ساختارگرايانه­ي متن و مظاهر خارجي آن به اضافه­ي تحليل نشانه­شناختي، توجه مي‌شود» (الحربي، ص48).

از نظر بعضي از پژوهشگران عرب گفتمان‌كاوي مي­تواند كاركردي مانند بلاغت قديم داشته باشد و بر اين باورند كه «دانش گفتمان‌كاوي مي‌تواند جايگزيني براي بلاغت قديم گردد، اين دانش داراي سويه‌هاي عمودي و افقي است: سويه­ي عمودي آن مانند ادبيت يا شعريت، تنها به ادبيت متن مي­پردازد و سويه‌هاي افقي آن مانند اسلوب‌شناسي، تمامي قضاياي مرتبط به گفتمان را پي مي‌گيرد» (همان، ص24).

 

5- شيوه‌هاي گفتمان‌كاوي شعر

به‌نظر مي‌آيد كه گفتمان‌كاوي سازگاري چنداني با روش ندارد. زيرا تحليل‌گران گفتمان معمولا در مباحث خود متعرض مبحث روش در تحليل گفتمان نشده‌اند. به همين دليل روش‌هاي مشخصي براي گفتمان وجود ندارد «زيرا روش نياز به تركيب و ترتيب دارد و اين امر با تحليل منافات دارد و به همين دليل در مطالعات امروزي گفتمان‌كاوي نوعي تحليل بسيار جزئي و محدود مشاهده مي‌گردد كه نمي‌توان آن را روش ناميد» (حنفي، ص33).

در گفتمان‌كاوي ادبي، آراي شکل­گرايان روس و ساختار‌گرايان قابل توجه است. شکل‌گرايان معتقدند كه فرم، محتوا را ايجاد مي كند، و از شكل و ظاهر اثر ادبي مي‌توان معنا را دريافت. لذا فقط عناصر و اجزاي ادبي را بررسي مي‌كنند، و به عوامل خارج از متن، و همچنين به معني، شاعر و نيت وي اهميتي نمي‌دهند. ولي ساختارگرايان علاوه بر اين كه مانند فرماليست‌ها، عناصر موجود در زبان ادبي را تحليل مي‌كنند، به محتوا هم توجه جدي دارند (علوي مقدم، ص157). در واقع، از نظر آنان ساختار «پيوندي يك پارچه و منسجم ميان همه­ي عناصر ادبي و هنري است كه شاعر آن را با به كارگيري شگردهاي ادبي و هنري به طرزي هنرمندانه پديد مي­آورد (همان،ص186). در تحليل ساختاري روش تحليل شکل‌گرايانه اجرا مي‌گردد، با اين تفاوت كه به شعر مانند يك كل واحد نگريسته مي‌شود. نتيجه‌ي تحليل ساختاري دريافت اين نكته است كه «متن يك كليت وحدت يافته است كه به دو بعد شكل و محتوا تفكيك مي شود» (همان، ص189)

زبان‌شناسان ساختارگرا به نشانه­شناسي هم اهميت ويژه‌اي مي‌دهند، زيرا از نظر آنان زبان جزيي از نظام نشانه‌ها است. لذا بايد نشانه‌ها را شناخت و دريافت كه زبان شاعرانه از كدام دسته‌ از آنها تشكيل مي­شود (همان، ص180). آنان تحت تأثير آراء فردينان دوسوسور، زبان‌شناس سويسي و بنيان‌گذار زبان­شناسي نوين قرار دارند. دوسوسور فعاليت زباني را در سه سطح تبيين كرد و آنها را: لانگاژ (مطلق زبان يا نطق)، لانگ (زبان)، پارول (گفتار) ناميد. لانگاژ وسيع‌ترين وجه زبان است، زيرا كل قوه­ي نطق انسان را، چه فيزيكي و چه ذهني، در برمي‌گيرد و قابل تعريف نيست. لانگ زبان است به معنايي كه وقت حرف زدن از زبان انگليسي يا زبان فرانسوي در نظر داريم، و آن، نظام زباني‌ي است كه هر يك از ما براي توليد سخنِ قابل درك براي ديگران به كار مي‌بريم. اما پارول گفته­هاي فردي است، و به تعبير بهتر كاربرد فرديِ زبان مي­باشد. موضوع اصلي مطالعه­­ي زبان بايد نظام زباني باشد (رابرت، ص32). ساختارگرايان در گفتمان‌كاوي ادبي سطح كاربرد فرديِ زبان را به وسيله­ي نظام زباني تحليل مي‌كنند.

از گفتمان‌كاوي ادبي شکل‌گرايان و ساختارگرايان مي­يابيم كه خاستگاه گفتمان ادبي در اين‌ تحليل‌ها جايي ندارد، و مهم‌تر از آن، شرايط توليد گفتمان و بافت موقعيتي آن ناديده انگاشته شده است.

اگرچه مباحث گفتمان‌كاوي در ميان نظريه پردازان عرب تا حدودي سر درگم است، اما برخي از ناقدان عرب تلاش درخوري براي ايجاد يك روش در گفتمان‌كاوي انجام داده­اند كه مي‌تواند تا حدود زيادي راه‌گشا باشد. حنفي («تحليل الخطاب») چهار بعد اساسي براي گفتمان ذكر مي‌كند اين ابعاد عبارت‌اند از:

أ- بعد الفاظ: شامل الفاظ مستقل از معني يا مرتبط با آن مي­شود، و معادل مباحث الفاظ در زبان­شناسي است، مانند تقسيم كلمه به اسم، فعل و حرف؛ معرفه و نكره و ... در صرف و نحو قديم؛ و آواشناسي، تحليل صوري زبان و ... در زبان شناسي نوين، و مباحث الفاظ در بلاغت قديم يا در اصول فقه... .

ب- بعد معاني مستقل از الفاظ: مانند معاني عقلاني در نزد فلاسفه و اشراقات روحي صوفيانه كه نمي‌توان آن‌ها را در قالب الفاظ بيان كرد مگر با زبان اشاره. سكوت، زباني است كه از سخن رساتر است. عالم مٌثٌل افلاطوني و افكار فطري دكارت و گرايش‌هاي دروني صوفيانه از اين قبيل معاني مستقل از الفاظ مي باشد.

پ- بعد اشياء: دنياي خارجي مستقل از الفاظ و معاني كه همان عالم مصداق است كه موضوع علم (تجربي) است. اشياء زبان نيستند، بلكه در جهان خارج از ذهن وجود دارند و مصداقِ مفاهيم هستند كه دنياي يقيني است. اين بعد به دنبال يافتن مرجع زبان در خارج از آن است، زيرا در دنياي واقعي زبان ابزار است نه هدف، و درستي سخن در تحقق آن است.

ت- بعد افعال: اوامر و نواهي (رفتار و كردار انساني): اين همان بعد انساني گفتمان است كه مشخص مي‌سازد كه گفتمان تنها يك ساخت زباني صرف (بعد اول) يا بيان معني (بعد دوم)، و يا تحقق در واقع خارجي (بعدسوم) نيست. بلكه گفتمان اقتضاي كردار انساني است كه به انگيزه­ي تحرك و تغيير اجتماعي انجام مي‌گيرد. در نزد متكلمان مسلمان، خداوند هم سخن گفته است و سخن او فعل اوست (كن فيكون). به همين دليل، گفتمان‌ در نهايت به دنبال تغيير است، تغييري اجتماعي و فرهنگي. لذا گفتمان­كاوي جزيي از ادراك شعور انتقادي انسان و آيينه­ي درگيري اجتماعي او به شمار مي­رود. انساني كه به دنبال تغيير و تكامل است. وي سپس براساس اين ابعاد چهارگانه روش‌هاي گفتمان‌كاوي را به چهار دسته تقسيم كرده است: 1- روش تحليل الفاظ كه فقط به بعد اول گفتمان توجه دارد 2- روش تحليل زبان كه بعدهاي دوم و سوم يعني معاني و اشياء را تحليل مي‌كند و شيوه­ي غالب در گفتمان‌كاوي فلسفي و ادبي است 3- شيوه تحليل احلام (تأويلي) كه به دلالت‌هاي آگاهانه و ناخودآگاه روحي-رواني توجه دارد، و زبان تنها يك تركيب زباني نيست بلكه داراي دلالت‌هاي عميق هم هست، و ناگفته‌هاي متن اساس گفته‌هاي آن است 4- شيوه تحليل مضمون که وي اين شيوه را كامل‌ترين شيوه مي‌داند، زيرا به تمامي ابعاد گفتمان مي‌پردازد. با تحليل الفاظ و تحليل معاني و تحليل اشياء مي‌كوشد افعال انسان را تحليل كند و رابطه­ي او را با جهان تفسير نمايد (همان، ص 35)، و هدف از شيوه­ي تحليل مضمون، توجه به همه­ي دلالت‌هاي زباني-معنايي و كاركرديِ گفتمان بر اساس ابعاد چهارگانه­ي آن، و قراردادن متن در سياق اجتماعي، و كسب بيشترين شناخت از متن به منظور دست‌يابي به ساخت فكري كه همان ساخت اصلي و موضوعيِ متن است، مي‌باشد (همان، ص37).

در آثار سه ناقد ديگر مي توان به نوعي بهتر به يك شيوه در گفتمان‌كاوي ادبي دست يافت. اين سه عبارت‌اند از عزالدين اسماعيل، نزار بريك هنيدي و سعيد الورقي. عزالدين اسماعيل در كتاب الشعر العربي المعاصر: قضاياه و ظواهره الفنية و المعنوية (ص6) ضمن بيان سختي و مشقت دست­يابي به يك شيوه در تحليل شعر، سه بعد بزرگ را نام مي‌برد كه چهارچوب اساسي تحليل شعر معاصر به شمار مي‌رود:1- قضايا و ظواهر هنري كه با عنصر موسيقي و تصوير ارتباط دارد 2- قضايا و پديده­هايي كه داراي شكل هنري و معنايي است و در آن ارزش‌هاي هنري رابطه­ي مستقيمي با معني دارد، مانند پديده‌هاي ابهام و رمز و اسطوره 3- قضايا و پديده‌هايي كه صرفا به معني مربوط مي‌شود، مانند حزن، شعر و تعهد.

اما بريك هنيدي در مقاله­اي با عنوان «الخطاب الشعري في تجربة الحداثة السورية» (الموقف الأدبي، عدد405) تحليلي كوتاه از گفتمان‌كاوي ادبي ارائه كرده كه اساس نظري متقني ندارد. وي در مقاله­ي خود بيان مي دارد كه همه­ي مطالعات ادبي امروزه با گرايش‌هاي زبان‌شناسي، نشانه­شناسي، ساختار گرايي و ... اهتمام جدي به گفتمان­كاوي ادبي دارند. در نتيجه كومه‌اي از تعريف‌ها و مفاهيم و مصطلحات و نظراتِ درهم و مشكل به ‌وجود آمده است كه گشودن گره‌ِ آن كاري ماجراجويانه به نظر مي‌آيد. وي شش ويژگي اساسي گفتمان شعر نو را نام برده است كه عبارت‌اند از: زبان، موسيقي، تصويرپردازي، فن ديگر‌نمايي (تقنية القناع)، بينامتني، توليد معنا. منظور وي از ديگرنمايي آن است که در پوست ديگر شخصيت­ها برويم و از زبان آنان سخن بگوئيم. وي سپس براساس اين شش عنصر، شعر نو را تحليل كرده است.

سعيد الورقي در كتاب لغة الشعر العربي الحديث: مقوماتها الفنية و طاقاتها الإبداعية (ص5) تحليلي اساسي و ارزشمند ازگفتمان‌كاوي ادبي بر اساس نظريه‌هاي ادبي و تطبيق آن با نمونه‌هاي شعر شاعران نوپرداز ارائه كرده، و با شيوه­ي بهتري به گفتمان‌كاوي شعر نو دست زده كه همه­ي جوانب شعر را در بر گرفته است. وي شعر را يك تجربه‌ي زباني مي‌داند كه داراي سه ركن اساسي: تجربه بشري، موسيقي و تصويرپردازي مي‌باشد. و سپس هر كدام را به تفصيل بررسي كرده است.

به­نظر مي‌آيد که اگر چهار محور اساسي: زبان، موسيقي، تصوير‌گرايي و تجربه­ي بشري (ساخت عاطفي) را مد نظر قرار دهيم، به روشي قابل قبول در گفتمان‌كاوي شعر دست يافته‌ايم، در نتيجه مي­توان تحليلي همه جانبه از گفتمان شعري ارائه كرد. زيرا متن در ديدگاه جديد، قبل از هرچيز يك «تجربه­ي زباني» است، حتي كساني مانند رنه ولك كه نقد زبان‌شناسي را متهم به ناديده گرفتن بسياري از مطالعات جدي ادبي كرده­اند، پذيرفته‌اند (سبک­شناسي...، ص182) كه «بي‌هيچ شك و شبهه‌اي، تفكر درباره‌ي ادبيات در زبان انجام مي‌گيرد». در حقيقت در گفتمان‌كاوي شعر، بايد زبان و سه ركن اصلي آن يعني موسيقي، تصوير و تجربه­ي بشري تحليل گردد و به روشني شناخته شود تا خوانشي صحيح از متن ادبي به دست آيد.

 

5-1- زبان

اساس تجربه­ي شعري همان تجربه­ي زباني است زيرا «متن مستقر در زبان است: متن فقط در مقام گفتار وجود دارد و بس» (بارت، از اثر...، ص59). شعر، چيزي جز كاربرد هنرمندانه‌ي تمامي نيروهاي زبان اعم از حسي، عقلي، دروني و صوتي نيست. «وجود شعري در زبان متحقق مي­شود و شامل صور خيال، صور موسيقايي و تجربه­ي انساني است كه با هم  قصيده را تشكيل مي دهند» (الورقي، ص5).

«چگونگي رابطه­ي ادبيات با زبان» پرسشي اساسي است كه پاسخ آن كليد حل معماي چيستي ادبيات است. زيرا زبان، قدرتي است كه ما را مجبور مي­كند كليشه‌هايي از پيش شكل گرفته را به كار ببريم و آن­چنان ساختار محتومي دارد كه به ما بردگان زبان اجازه نمي‌دهد از آن آزاد و خارج شويم، به تعبير خود بارت (اکو، ص68) «زبان در يك كلمه فاشيست است، چون فاشسيم جلوگيري از سخن گفتن نيست، بلكه مجبور كردن به سخن گفتن است». چگونه مي‌توانيم خود را از اين فاشيت رها سازيم؟ امبرتو اكو پاسخ داده است (همان، ص69): «با تقلب! مي‌توان در زبان تقلب كرد». وي اضافه مي‌كند كه بارت اين بازي نادرست، نجات‌بخش و آزادي‌بخش را ادبيات مي‌نامد، و افزوده است كه ادبيات با گزاره‌اي ساخته­وپرداخته سروكار ندارد بلكه با بازي گوينده و نويسنده سروكار دارد كه جاذبه­ي كلمات را كشف مي‌كند. ادبيات، خوب مي­داند كه نيروي زبان مي‌تواند دوباره بر آن غلبه كند» و اين همان چيزي است كه شكلوفسكي آن را آشنايي­زدايي (Defamilarzation) ناميده است (احمدي، ص47). در نتيجه، گفتمان شعر، گفتماني است كه با تغيير زبان عادي و روزمره به وجود مي‌آيد و كاربرد زبان را دگرگون مي‌كند. در گفتمان ادبي، زبان هم ابزار است و هم غايت و هدف،  لذا «شعر، گفتمان به زبان و در زبان است» («هنيدي»).

واژه‌ها عنصر اساسي زبان و شالوده­ي اصلي شعرند، و افكار و احساسات‌ درون آنها پنهان است. گفتمان ‌ادبي، قبل از هر چيز، بازي با اين واژه‌ها به منظور بروز آن افكار و احساسات است. چرا كه كلمه به تنهايي بي‌معنا است، و معناي آن در اثر تعامل با ساير كلمات در ساختار نحوي، موسيقي كلمه، هماهنگي و انسجام آن با فضاي حاكم بر متن، و رابطه­ي شاعر و خواننده با كلمه شكل مي‌گيرد، و اين فقط با هوشمندي شاعرانه امكانپذير است كه به ياري انواع عناصر تصويري و تخييلي، به واژه، زندگي مي‌بخشد و توجه خواننده را به سوي ساختارِ زبانيِ هنرمندانه در شعر جلب مي­كند (علوي مقدم، ص74). لذا در تحليل زباني هر آنچه كه در حوزه­ي كلمه قرار مي‌گيرد و آن را احاطه مي‌كند، بايد بررسي شود.

شكلوفسكي ساخت صرفي، نحوي و بلاغي كلمات را در تحليل گفتمان شعر معيار دانسته، و وجه امتياز شاعران را در كاربرد شگردهاي زباني­ا‌ي مي‌داند كه آنان را از يكديگر متمايز مي‌كند (احمدي، ص58)، و از نظر وي اين شگردها عبارت‌اند از (همان، 60،59):1- نظم و همنشيني واژگان در شعر، كه بنيان آن آهنگ و موسيقي واج­هاست، به هر واژه اهميت و تشخص مي­بخشد. شگردهاي زبان شاعرانه (كاربرد وزن، قافيه، تعدد قافيه، رديف، دقت به موسيقي آوايي) سرانجام واژه يا واژگاني را در شعر برجسته مي­كنند و آن از بار معنايي هر روزه­اش جدا مي­سازند 2- مجازهاي بياني شاعرانه (استعاره، انواع مجاز، كنايه، تشبيه...) 3- ايجاز و خلاصه­گويي 4- كاربرد واژگان كهن (كه باستان­گرايي خوانده مي­شود) 5- كاربرد ويژه­ي ساختار نحوي ناآشنا يا كهن 6- كاربرد صفت به جاي موصوف 7- تركيب معنايي جديد 8- بيان استوار به ناسازه­اي منطقي 9- نوآوري واژگاني و ساختن واژگان تركيبي جديد.

كاربرد مجازي زبان از ويژگي‌هاي زبان ادبي است كه بيشترين نمود آن در استعاره مي‌باشد. اين صنعت از ويژگي­هاي اصلي زبان شعري است كه سهم به‌سزايي در زيبايي گفتمان ‌شعري و لذت‌بخشي آن دارد. در استعاره، لفظ از معناي اصلي و قراردادي خود دور، و از استعمال رايج و عادي زبان خارج شده و معنايي ديگر مي­گيرد. از همين روست كه شعر را «طغيان واژه‌ها و مبارزه عليه زبان» دانسته‌اند که در آن، لفظ از معني اصلي كنده شده و قادر خواهد بود طيف وسيعي از معاني را ارائه كند تا با توجه به گوناگوني خوانش‌ها، معاني، هم متنوع و متعدد گردد («هنيدي»).

 

5- 2- موسيقي

موسيقي از عناصر مهم گفتمان شعري و از اركان اصلي گفتمان كاوي يك قصيده است. از قضا، تاريخ موسيقي (در مقام كنش، و نه هنر) كاملا به موازات تاريخ متن به پيش مي‌رود (بارت، از اثر...، ص65). نغمه و آهنگ، اولين بيان احساساتي است كه در برابر يك حادثه­ي هيجان­انگيز برانگيخته مي­شود. كولردج، شاعر و ناقد انگليسي مي­گويد («هنيدي»): «وزن (موسيقي) جزء جدايي ناپذير توليد شعر است. در تحليل وزن شعري مي­توان پي برد كه وزن چگونه بر معنا تأكيد مي‌كند، يا عاطفه چگونه در وزن و نغمه موثر است و اين نغمه، خود، چطور بيان­كننده­ي شخصيت شاعر است. زيرا شاعر با توجه به محتوايي كه مي‌خواهد بيان كند، قالب وزني خاصي را بر مي‌گزيند. «وزن، قافيه، آهنگ كلمه، جناس، تكرار، ساختار صرفي منابع موسيقي در گفتمان شعري­اند. همه­ي اين عناصر در جريان بيان تجربه­ي شعري و به تصوير كشاندن آن در يك نظام هنري هماهنگ دخالت دارند («مولي»).

موسيقي در شعر دو نقش عمده دارد:1- لذتبخش است2- مي‌تواند به تقويت معنا و استحكام ارتباط كمك كند (پرين، ص97). در شعرِ درجه يك، آوا و موسيقي نه وسيله­ي تزيين كه وسيله­ي انتقال معنا است، و نقش آن، تقويت معني است و نه تحت الشعاع قرار دادن آن (همان، ص98).

برخي از تحليلگران، تنها به ساختار نحوي كلمه و تركيب شعر اهميت مي‌دهند، اما شکل­گرايان، اهميت ويژه­اي به موسيقي شعري داده و معتقدند: «موسيقي، لازمه­ي طبيعت شعر و عامل سازنده­ي آن است» (علوي­مقدم، ص61-60). ياكوبسن از زبان­شناسان فرماليست مكتب پراگ معتقد است: «واژگان بر اساس منش موسيقيايي، موازنه و تشابه، در ضرب آهنگي خاص قرار مي‌گيرند و اين تركيب، سازنده­ي تشابه ميان مصرعها مي­شود، كه آن را نحو شعري مي­خوانند. هر شعر، ساختاري است در برابر عناصري که بنا به درجه­هاي متمايز زباني با يكديگر تركيب مي‌شوند، و تحليل شعر، تحليل اين تركيب­هاست (احمدي، ص76).

موسيقي شعر، كاربرد شاعرانه­ي واژه­ها را به خاطر توالي و هماهنگي آواها مؤثرتر مي­كند و در خواننده كنش سحرآميزي را به وجود مي­آورد تا تجربه­ي شعري، و بالتبع، تجربه­ي خود شاعر را بهتر دريابد. اين موسيقي شعري دو شكل دارد: 1- موسيقي تركيبي 2- موسيقي تعبيري. «موسيقي تركيبي، همان موسيقي اوزان شعري (اعم از بروني و دروني) است، و در اثر هماهنگي آوايي كلمات به روش خاص به وجود مي­آيد، به علاوه­ي موسيقي قافيه (كناري)، كه شكل موسيقي را از جنبه­ي صوري كامل‌تر و منظم‌تر مي‌كند. اما موسيقي تعبيري، نشأت گرفته از كيفيت بيان و مرتبط با احساسات حاكم بر شعر است. اين نوع موسيقي از اهميت ويژه­اي نسبت به موسيقي تركيبي برخوردار است. زيرا نقش اصلي در سرزندگي و طراوت شعر و الهام­انگيزي آن دارد. به تعبير ديگر، نقش خطيري در بيان و دريافت بار پربار عاطفي شاعر دارد كه اين خود، حوزه­ي اصلي فعاليت شعري است» (الورقي، ص160). شاعر امروزي مي­كوشد موسيقي شعر خود را به انفعالات دروني­اش مانند حزن و غربت و بيگانگي و احساس درد و... مرتبط سازد. از اينجاست كه اهميت موسيقي تعبيري دو چندان مي­شود (همان، ص215). اگرچه وي، موسيقي تركيبي و تفعيله و قافيه را به طور كامل كنار ننهاده است، اما مي­كوشد تا موسيقي تركيبي را نيز وسيله‌اي براي موسيقي تعبيري به كار ببرد (همان ص221)، چه آنکه موسيقي ناب شعري مركب از اين دو خواهد بود، و با هم، تحليلي موسيقيايي كه شاخه­اي از تحليل گفتمان شعر است، ارائه مي‌نمايند.

 

5-3- تصويرگري شعري (تصوير پردازي)

تصويرگري را مي‌توان به عنوان ارائه­ي تجربه­ي حسي از طريق زبان تعريف كرد (پرين، ص38). اگر موسيقي و همآيي آواها، لذت مستقيم شعر است، تصويرگري لذت غير مستقيم آن است. مايه­ي اصلي تصويرگري، قوه­ي خيال است كه كانت آن را زيباترين نيروي انساني ناميده است كه هيچ نيروي انساني ديگري از آن بي نياز نيست (الورقي، ص76). تصاوير و انگاره‌هايي كه شاعر مي­آفريند، ناشي از قوه­ي خيال اوست نه عقلش؛ به همين دليل «خيال درعرصه­ي هنر، جايگاهي برتر از عقل را اشغال كرده است به شرط آن كه صورتي كه خيال آن را توليد مي‌كند، هماهنگ و سازگار با حقيقت باشد (همان، ص78). ابزارهاي بياني خيال شامل انواع تشبيه، استعاره، مجاز، كنايه، نماد، تمثيل، پارادوكس (تناقض­نمايي)، بزرگ­نمايي، كوچك­نمايي و آيروني (Irony) (وارونه­گويي) و مانند آن است كه براي بيان شاعرانه­ي ذهنيت شاعر به كار مي‌رود و نقش اساسي در زيبايي شعر ايفا مي‌كند (پرين، ص74-37). اگر عاطفه­ي شاعر، قوي و ميزان برخورداري وي از احساسات لطيف و رقيق، بيشتر باشد بي­ترديد، شاعر در تصويرگري، توفيق بيشتري خواهد داشت.

خيال به دو شكل در قصيده­ي عربي تجلي يافته است: اول به صورت خيال ‌حسي كه ماده­ي خود را از واقعيت محسوس گرفته و از دايره­ي آن بيرون نرفته است مگر در مواردي نادر. اين شكل از خيال بر شعر كلاسيك عربي غلبه دارد، زيرا شاعر كلاسيك در پي اقناع حواس و بهره­مندكردن آن است تا الهام روحي؛ و وظيفه­ي اخلاقي-اجتماعي خود را در اقناع حواس مي‌داند، لذا با وضوح و روشني، مطالب خود را در تصاوير شعري بيان مي­كند (همان، ص99)؛ و دوم به صورت خيال آزاد و رها كه عناصر آن، از خودِِ زبان شعري گرفته مي‌شود نه از عناصر محسوس و بيروني. شاعران نوگراي عرب، خيال شعري را از خود زبان شعري گرفته‌ و از رهگذر ارزش­هاي الهام‌گرايانه و رمزي به كنش ‌شعري رسيده‌اند. خيال در اين گفتمان شعري، ساختي هنري و مستقل دارد. بدين ترتيب تصوير شعري در سايه­ي تجارب شعر نو، تصاويري روحي و مملوء از رنگ­ها و پرتوها و رمزهاي در هم تنيده است. در اين تصويرگري، وجود ذاتي و ناخودآگاه شاعر، و همچنين اسطوره­ها به عنوان عامل اساسي زندگي انسان اهميت دو چندان يافته است (همان، ص154؛ اسماعيل، ص195). كاربرد اسطوره يا قهرمان هزار چهره و تصويرگري ذاتي و ناخودآگاه، به شعر نوي عربي چهره­اي مبهم و غموض­آلود بخشيده و آن را از شعر وجداني و غنائي به شعر دراماتيک و نمايشي تبديل كرده است (همان، ص155).

تصوير شعري، كانوني است كه همه­ي عناصر تشكيل دهنده­ي گفتمان شعر در آن تأثير گذاشته و با هم تعامل دارند، و به ميزان توانايي و قوه­ي خيال هر شاعر، نوع و شكل آن متفاوت است، و مي‌بايست از سه ويژگي بارز ابتكار و نوآوري، تراكم و فشردگي، و كنش احساسي برخودار باشد («هنيدي»):

5-3-1- ابتكار و نوآوري: يك تصوير شعري نمي­تواند تعجب خواننده را برانگيزد و احساسات او را تحريك كند مگر اينكه جديد، نو و متفاوت از صور پيشيني باشد كه خواننده­ي شعر قديم با آن در تعامل بوده است.

5-3-2- تراكم و فشردگي: شاعر امروزي مي‌كوشد تصاوير شعري­اش فشرده و پربار باشد. لذا از واژه‌هاي اشاره‌اي و كنش‌گرانه كه پر از تجارب متعدد است، استفاده مي‌كند. اين واژه‌ها، آن تجربه‌هاي متنوع را پوشش مي‌دهند (الورقي، ص131)، و عناصر آن بايد به ‌هم پيوسته و منسجم باشد، به طوري كه هرگونه زياده­گويي و اطاله را كه دريافت خواننده را مشوش مي‌كند، نفي كند («هنيدي»).

5-3-3- كنش احساسي: تصوير شعري نتيجه­ي عقل شاعري نيست كه به دنبال روابط منطقي بين اشياء است، بلكه نتيجه­ي دنياي دروني اوست كه مملوء از احساسات و كنش‌هاي شاعرانه مي‌باشد، نتيجه‌ي خيالي است كه فراتر از ظاهر و عيان، اشياء را مي‌بيند، زيرا تصوير شعري در پي اقناع عقل گيرنده نيست، بلكه حواس او را نشانه مي‌رود تا در او لذتي ايجاد نمايد كه جهاني فرضي و موازي با جهان واقعي در عالم دروني خود بيافريند تا با مكنونات روحي او هم­خواني داشته باشد (همان).

5-4- تجربه بشري

سومين ركن زبان شعر، تجربه­ي بشري است كه تي.اس.اليوت آن را معادل عيني يا معادل موضوعي (Objective correlative)تجربه­ي زباني (متن) دانسته است (ديويس و فينك، ص3). اظهار اين تجربه، هدف اصلي و غايت تجربه­ي زباني است كه تبيين آن در گفتمان‌كاوي شعري از اهميت خطيري برخوردار است، و همان بافت موقعيتيِ گفتمان است كه شرايط اجتماعي، سياسي و فرهنگي را در بر مي‌گيرد. «منظور از تجربه­ي بشري در اينجا، همه­ي افكار، قضايا، موضع­گيري‌ها و نگرش‌هاي فردي يا اجتماعي است كه در مضمون ‌و محتواي شعر موجود است و بيان آن به مثابه­ي يك تجربه­ي هنري، وابستگي كامل به توان دلالتي، بياني، تصويري‌ و موسيقايي زبان دارد (الورقي، ص225).

تجربه­ي شعري، تجربه­ي كشف دائمي وجود، از طريق كلمه است و شعري كه اين هدف اساسي را محقق نكند، شايسته نيست كه شعر ناميده شود (اسماعيل، ص174). اگر تجربه­ي شعري در ادبيات كلاسيك، به بيان حيات عامه و در ادبيات رمانتيك به بيان احساس درون و ذات پرداخت، در عوض، تجربه­ي شعر جديد با خلق زباني جديد و مناسب با روزگار خود، به همه­ي جوانب زندگي با نگاهي موشكافانه و به قصد كشف پنهاني‌ترين لايه‌هاي آن مي‌پردازد.

تجربه­ي بشري به دو صورت در گفتمان‌كاوي شعر مورد بررسي قرار مي‌گيرد 1- موضع­گيري اجتماعي شاعر كه نگرش‌هاي اجتماعي و سياسي او را مطالعه مي‌كند و به چگونگي بيان آنها از نگاه شاعر مي­پردازد 2- تجربه­ي فردي و ذاتي شاعر كه منجر به بيان احساسات فردي مانند: احساس غربت‌ و بيگانگي، حزن ‌و اندوه، تمرد و جنس مي‌شود (الورقي، ص254).

 

5-5- بينامتني

يكي از موضوعاتي كه در گفتمان‌كاوي شعر مورد بررسي و کنکاش قرار مي­گيرد، بينامتني(intertextuality) است كه به ‌تجربه­ي بشري و استفاده­ي آگاهانه و يا ناخودآگاه وي از ديگر متون ادبي، فلسفي، تاريخي و.. پيش يا هم­ زمان با خود بر مي‌گردد. اين نظريه در دهه­ي شصت ميلادي توسط ژوليا كريستوا، متفكر بلغاري تبار، ارائه گرديد. وي معتقد بود كه (كلام، مكالمه و رمان، ص44) «هر متني همچون معرقي از نقل قول‌ها ساخته مي‌شود، هر متني به منزله‌ي جذب و دگرگون سازي متني ديگر است». در اين‌جاست كه فرض بينامتنيت به جاي فرض بيناذهنيت مي‌نشيد، و زبان شاعرانه، خوانشي دست­ كم مضاعف مي­يابد (همان).

فرماليست‌هاي روسي نخستين نظريه­پردازاني بودند که موضوع «مناسبات ميان متوني» را در نقد متون ادبي مطرح کردند. اين بحث با مقاله‌اي از شکلوفسکي با عنوان هنر به مثابه­ي تمهيد آغاز شد. او در اين مقاله نشان داد که انگاره­ها و تصاويري که شاعر به کار برده، تقريبا همه را بي‌هيچ دگرگوني از اشعار ديگري وام گرفته است. نوآوري شاعران «نه در تصاويري است که رسم مي‌کنند بلكه در زباني است که به‌کار مي‌گيرند (احمدي، ص58). از نظر وي «اثر هنري در ارتباط با آثار هنري ديگر و از رهگذر تداعي با آن آثار فهميده مي­شود (تودوروف، ص48). بنابراين، اين تنها شکل ادبي يا کاربرد ويژه­ي زباني است که شاعران را از هم متمايز مي­کند، و هدف شکل تازه اين نيست که محتواي تازه‌اي بيان کند بلكه شکل تازه مي‌آيد تا جانشين شکل کهنه شود که ارزش و توان زيبايي شناختي خود را از دست داده است (احمدي، ص58).

بعد از شکلوفسکي، ميخائيل باختين نظريه­ي منطق مکالمه (dialogique) را ارائه کرد. باختين را يکي از بزرگترين نظريه­پردازان اروپايي قرن بيستم در حوزه­ي علوم انساني دانسته‌اند که داراي شخصيتي معماگونه و جدل انگيز بوده است (تودوروف، ص73). باختين نشان داد که انسان، اساسا در گرو مکالمه است و فرهنگ، در جريان مکالمه ادامه مي­يابد. به نظر وي، متن، اساس و بنيان علوم انساني و علوم زباني است، و موضوع علوم انساني، انسان نيست بلكه انسان همچون توليدکننده‌ي متن است و مناسبت ميان متون در حکم شناخت مناسبات انساني است (احمدي، ص109). مشهورترين متني که اصل «منطق مکالمه» را مي‌توان در آن يافت کتاب باختين به نام پرسش­هاي نظريه­ي ادبي داستايفسکي است.

پس از باختين، ژوليا کريستوا، مفهوم مکالمه را گسترش داد. هر اثر ادبي، مکالمه‌اي است با آثار ديگر. باختين از ضرورت وجود علمي سخن ‌راند که آن ‌را فرازبان‌شناسي ناميد و هدفش، شناختِ منشِ «منطق مکالمه» در زبان بود. کريستوا در ادامه‌ي اين بحث شرح داد که اين علم، مناسبت نزديکي با روش خواندن متون به ياري متون ديگر و کشف روش بينامتني دارد  (همان، ص103). کريستوا، اصطلاح بينامتني را در مقالات مختلفي که در سال­هاي 1967-1966 در دو مجله­ي تل­کل و نقد منتشر کرد، به‌ کار برد. سپس اين مقالات را در کتاب‌هاي خود به نام سيمولوژي و متن داستاني دوباره منتشر کرد. از نظر کريستوا هر متن داراي سه عنصر نويسنده و متن وگيرنده به اضافه­ي بينامتني است و نويسنده، آگاهانه يا ناخودآگاه بينامتني را به‌کار مي­برد (عزام، النص...، ص 39).

تعريف کريستوا از بينامتني، که هر متن برگرفته و تحولي از بسياري از متون ديگر است، دو اصطلاح متن حاضر و متن غايب (پنهان) را وارد مباحث بينامتني کرد. متن موجود را متن حاضر، و متوني که با متن کنوني تعامل داشته، متن غايب ناميده‌اند. يعني هرگونه متني (متن حاضر)، حاصل يک فرايند تبديل (عمليات بينامتني) از متون ديگري (متون پنهان) بوده است (الموسي، ص52-51). متن پنهان، متن حاضر را روشن مي­کند و خواننده از طريق آن به فهم متن حاضر دست مي‌يابد و بدين ترتيب، در نظريه­ي بينامتني از نظر کريستوا، متن ادبي به وسيله­ي ديگر متون ادبي تفسير مي‌گردد (همان، ص52). در نتيجه، بينامتني بدون متن پنهان، و متن پنهان بدون بينامتني وجود ندارد، و کشف متون پنهان عامل اصلي فهم متن حاضراست.

بعد از اين که ژوليا کريستوا، نظريه­ي بينامتني را مطرح کرد، اين اصطلاح نقدي در پژوهش‌هاي ادبي و مطالعات نقدي مورد توجه ديگر زبان­شناسان قرار گرفت. در سال 1976 مجله­ي بوطيقا (poetique1976) شماره­ي ويژه‌اي به اين موضوع اختصاص داد و در سال 1979 همايش بين المللي بينامتني در دانشگاه کلمبيا زير نظر ميكائيل ريفاتر، زبان‌شناس مشهور امريکايي، برگزار گرديد (عزام، النص...، ص28). نظريات ارائه شده تقريبا با آنچه کريستوا بيان کرده بود، هم‌سويي دارد. ليکن ناقدان به آراء ژرار ژنت در اين زمينه توجه بيشتري نشان داده‌اند، زيرا وي با توسعه­ي مفاهيم مشابه در خصوص بينامتني، به ويژه روابط بين متوني، تلاش کرد تا جوانب آن را روشن‌تر نمايد. ژنت در كتاب درآمدي به فزون متني (Architexte) نوشته است که موضوع نظريه­ي ادبي، متن نيست بلکه فزون متني است يا بهتر بگوييم جنبه­ي فزون متني هر متن است (ژنت، ص5)، و منظور وي از فزون­متني، تمامي ويژگي­هاي همگاني است که سازنده­ي متن هستند، و متن به آنها وابسته است مانند: انواع گفتمان­ها و شکل‌هاي بيان و انواع ادبي (همان). ژنت بيان مي­دارد که «متن از جنبه­ي فزون متني براي من مهم است. فزون متني يعني من هرگونه روابط آشکار و پنهان متن را با ديگر متون بشناسم. اين همان چيزي است که من آن را تعالي متن (Transcedancetextualite) ناميده‌ام که در برگيرنده­ي بينامتني به معني دقيق آن (از زمان ژوليا کريستوا) نيز هست و مقصودم از بينامتني، حضور زباني يک متن، خواه کامل يا ناقص، در متن ديگر مي­باشد» (همان، ص90).

در گفتمان‌كاوي شعر ناچاريم به‌منظور درك ‌و تحليل صحيح متن و ارائه­ي يك خوانش برتر از آن، متوني را كه متن حاضر، آگاهانه يا ناخودآگاه، با آ‌نها در تعامل بوده است، روشن كنيم.

 

نتيجه

گفتمان ‌و گفتمان‌كاوي از جمله مباحث مهم نقد نوين است. در گفتمان­كاوي يك شعر لازم است كه چهار محور اساسي: زبان، موسيقي، تصوير‌گري (تصوير‌پردازي) و تجربه­ي بشري (ساخت عاطفي) به علاوه­ي موضوع بينامتني مد نظر قرار گيرد. زيرا گفتمان ادبي، گفتماني به زبان و در زبان است، و زبان شعر نيز داراي سه ركن اساسي: موسيقي و تصويرگري و تجربه‌ي بشري است، و بينامتني هم به تجربه­ي بشري و استفاده­ي آگاهانه و يا ناخودآگاه اديب از ديگر متون ادبي، فلسفي، تاريخي و.. پيش يا هم زمان با آن بر مي‌گردد. زيرا هر متني از تداخل با ديگر متون شكل مي­گيرد و فهم آن متونِ پنهان، كمك شاياني به درك اين متن حاضر مي‌نمايد.

 

منابع

- ابن‌منظور، جمال‌الدين محمد بن مكرم؛ لسان‌العرب، نشر ادب الحوزه، ج1، ط1، 1405هـ.

- ابن سلام الجمحي، محمد؛ طبقات فحول الشعراء، مطبعه بريل، ليدن، 1913م.

- احمدي، بابك؛ ساختار و ‌تأويل متن، تهران، نشرمركز، چاپ 5، 1380 هـ.ش.

- اسماعيل، عزالدين؛ الشعر العربي المعاصر: قضايا و ظواهره الفنيه والمعنويه، بيروت، دار العوده، ط5، 1988م.

- اكو، امبرتو؛ زبان، قدرت، نيرو، ترجمه: بابك سيد حسيني، نقد ادبي نو، (ارغنون شماره4)،  تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ 1، 1383 هـ.ش.

- ايگلتون، تري؛ نظريه‌ي ادبي، ترجمه: عباس مخبر، تهران، نشر مركز، چاپ 3، 1383 هـ.ش.

- بارت، رولان؛ از اثر به متن، ترجمه: مراد فرهاد پور، نقد ادبي نو، (ارغنون شماره4)، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي، چاپ 1،  1383 هـ.ش.

- ------ ؛ «گفتار تاريخي»، ترجمه: فضل‌الله پاك‌نژاد، نقد ادبي نو، (ارغنون شماره4)، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ 1،  1383 هـ.ش.

- بدري الحربي، فرحان؛ الاسلوبيه في النقد العربي الحديث: دراسه في تحليل الخطاب، بيروت، المؤسسه الجامعيه للدراسات و النشر و التوزيع، ط1، 2003م.

- بهرامپور، شعبانعلي؛«درآمدي بر تحليل‌گفتمان»، گفتمان و تحليل گفتماني، انتشارات فرهنگ گفتمان،  چاپ اول،  1379هـ.ش.

- تودوروف، تزوتان؛ نقد النقد، ترجمه: سامي سويدان و ليليان سويدان، بغداد، دار الشؤون الثقافيه العامه، ط2، 1986م

- ------- ؛ بوطيقاي ساختارگرا، ترجمه: محمد نبوي، تهران، نشر آگه، چاپ2، 1382هـ.ش.

- پرين، لارنس؛ درباره شعر، ترجمه: فاطمه راكعي، تهران، انتشارات اطلاعات، چاپ 3، 1383 هـ.ش.

- حنفي، حسن؛ «تحليل الخطاب»، المؤتمر العلمي الثالث، تحليل الخطاب العربي (بحوث مختاره) عمان، جامعه فيلادلفيا، ط1، 1998م.

- دريدا، ژاك؛ «ساختار، نشانه، و بازي درگفتمان علوم انساني»، ترجمه: پيام يزدانجو، به سوي پسامدرن، تهران، نشر مركز، چاپ1، 1381 هـ.ش.

- ديويس، رابرت كان؛ فينك، لاري؛ «نقد ادبي قرن بيستم»، نقد ادبي نو (ارغنون شماره4)، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ 1، 1383 هـ.ش.

- رابرت، اسكلولز؛ درآمدي بر ساختارگرايي در ادبيات، ترجمه: فرزانه طاهري، تهران، انتشارات آگاه، چاپ 1، 1379هـ.ش

- زمخشري، أبوالقاسم؛ اساس البلاغه، مطبعه دارالكتب المصريه بالقاهره، ط10، 1341هـ.ق.

- ------------- ؛ الكشاف عن حقائق ‌غوامض التنزيل، ج4، منشورات البلاغه، افست تهران، 1947م.

- ژنت، ژرار؛ مدخل‌ لجامع النص، ترجمه: عبدالرحمن ايوب، بغداد، دارالشؤون ‌الثقافيه ‌العامه، ط1، 1985م.

- السد، نور الدين؛ «مفارقه الخطاب الادبي للمرجع»، المؤتمر العلمي الثالث، تحليل الخطاب العربي (بحوث مختاره) عمان، جامعه فيلادلفيا، ط1، 1998م.

- الطريسي، احمد؛ النص الشعري بين الرؤيه البيانيه و الرؤيه الاشاريه، قاهره، الدار المصريه السعوديه، ط1، 2004م.

- عزَّام، محمد؛ تحليل الخطاب الأدبي على ضوء المناهج النقديه الحداثيه: دراسه في نقد النقد، دمشق، منشورات اتحاد الكتاب العرب، 2003م http://www.awu-dam.org

- ---- ؛ النص الغائب، دمشق، منشورات اتحاد الكتاب العرب، ط2001http://www.awu-dam.org

- عضدانلو، حميد؛ گفتمان و جامعه، تهران، نشرني، چاپ1، 1380هـ.ش.

- علوي مقدم، مهيار؛ نظريه‌هاي نقد ادبي معاصر، تهران، انتشارات سمت، چاپ1، 1377 هـ.ش.

- فضل، صلاح؛ بلاغه الخطاب و علم النص، قاهره، دارالكتاب المصري، ط1، 2004م.

- القرطاجني، ابو الحسن حازم؛ منهاج البلغاء وسراج الادباء، تونس چاپ؟، بي تا.

- كريستوا، ژوليا؛ «كلام، مكالمه، و رمان»، پيام يزدانجو، به سوي پسامدرن، تهران، نشر مركز، چاپ 1، 1381.

- مكاريك، ايرنا ريما؛ دانشنامه‌ي نظريه‌هاي ادبي معاصر، ترجمه: مهران مهاجر و محمد نبوي، تهران، نشر آگه، چاپ1، 1384 هـ.ش.

- مك دانل، دانيال؛ مقدمه‌اي برنظريه‌هاي گفتمان، ترجمه: حسينعلي نوذري، تهران، فرهنگ گفتمان، چاپ 1، 1380 هـ.ش.

- الموسي، خليل؛ قراءات في الشعر العربي الحديث و المعاصر: دراسه، دمشق، منشورات اتحاد  الكتاب العرب، 2000م http://www.awu-dam.orj

- مولي، فريده؛ «شعريه الخطاب الأدبي»، مجله الموقف الادبي، اتحاد الكتاب العرب،ش 414، دمشق، 2005.

 http://www.awu-dam.org

- وان دايك، تئون.اي؛ مطالعاتي در تحليل گفتمان: از دستور متن تا گفتمان كاوي انتقادي، گروه مترجمان: ايزدي، بهرامپور، خرمايي، كاشي، ميرفخرايي. تهران، مركز مطالعات‌ و ‌تحقيقات رسانه‌ها، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ 1، 1382 هـ.ش.

- الورقي، سعيد؛ لغه الشعر العربي الحديث: مقوماتها الفنيه و طاقاتها الابداعيه، بيروت، دار النهضه العربيه، ط1، 1984م.

- ولك، رنه؛ «سبك شناسي، فن شعر، نقد ادبي»، ترجمه: پرويز مهاجر، نقد و تحقيق، (مجموعه مقالات) تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ، 1381 هـ.ش.

- هنيدي، نزار بريك؛ «الخطاب الشعري في تجربه الحداثه السوريه»، مجله الموقف الادبي، اتحاد الكتاب العرب، العدد 405، دمشق، 2005. http://www.awu-dam.org

- يارمحمدي، لطف الله؛ گفتمان شناسي رايج و انتقادي، تهران، هرمس، چاپ1، 1383هـ.ش.


 

 

 

 

 

 


 

[1]- (دانشيار گروه زبان وادبيات عربي دانشگاه بوعلي‌سينا)

[2]- (كارشناس‌ارشد زبان وادبيات عربي)